سلام از حرم تماس می گیریم،استخاره بد آمد ،برای تقاضای قصاص استخاره گرفتم که بد آمد.

آرام بخش
۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ 124 15 KB 10 0

آرام بخش

به زحمت توانست از سقاخانه آب بخورد . از نگرانی چهره اش می شد حدس زد که برای کار خاصی آمده است . آرام قدم بر می داشت و هر بار به قدم هایش نگاه می کرد.چشمش به پنجره فولاد افتاد . بی اختیار اشک هایش روان شد . سلام داد و بعد سلام گفت « آقا جان نه برای زیارت آمده ام و نه برای شفاعت و نه برای هیچ چیز دیگه ... آقا جان، آمدم تا بگم اگه شما جای من بودین چیکار میکردین؟ » .
سرش را پایین انداخت و زیر لب حرف می زد : چکار کنم ؟ شما جای من تصمیم بگیرید! .
اشک،روی گونه هایش خشک نمی شد.از خادم حرم پرسید: می خوام برم جایی و استخاره بگیرم .میشه بگید کجا باید برم ؟خادم در حالیکه زل زده بود به چشم های مرد با تعجب گفت: اولا سلام دوما چرا داری اشک میریزی عزیز؟ تا سال تحویل چند دقیقه بیشتر نمونده ... یا نکنه اشک شادیه ؟
مرد گفت : ببخشید... سلام . و در حالیکه تلاش می کرد تا عادی جلوه کند ، خودش را به زور کنترل کرد و نفسی کشید و گفت : «عید ما عزا شده ... » . نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکش سرازیر شد .خادم پا به سن گذاشته حرم متاثر شد و گفت : ببخشید اگه ناراحتت کردم . برو دردتو به آقا بگو . و با دست به سمت صحن آزادی اشاره کرد و ادامه داد : ببین از اینجا برو داخل صحن ، سمت راست، اتاق کنار کفشداری . چندتا روحانی اونجا نشستند و کارتو راه می اندازن . مرد تشکر کرد و و به سمت صحن آزادی رفت . خادم همچنان به قدم های بی رمق مرد نگاه می کرد . وارد اتاق شد و گوشه ای نشست . به ساعت نگاه کرد و از نفر کناری اش که پیرمردی روستایی بود پرسید تا سال تحویل چقدر مانده ؟ که پیرمرد گفت فکر کنم 20 دقیقه.
_آقا با شما هستم . امری دارید در خدمتیم . چیزی تا سال تحویل نمونده ... آقا با شما هستم..
مرد به خودش آمد و دید کسی در اتاق نمانده جلو رفت و با ادب و احترام نشست . سرش را بالا گرفت اما نگاهش را از زمین بر نداشت و گفت : می خوام برام استخاره بگیرین . روحانی به گونه هایش نگاهی کرد و گفت : چشم . حتما برای کار مهمی آمدی استخاره بگیری اون هم با این اشک های زلال؟
_حقیقتش رو اگه بخواین نمی دونم اصلا استخاره بگیرم یا نه ولی فکر کنم راه چاره ای ندارم. روحانی گفت « ببین برادرم من نمی دونم برای چی می خوای استخاره بگیری ولی قبل از استخاره باید سه کار رو انجام داده باشی . اما اون سه کار . اول اینکه در موردش خوب بشینی فکر کنی . دوم اینکه در موردش تحقیق کنی و سوم اینکه در موردش با کسی مشورت کنی . هر کدوم از این راهها که جواب بده دیگه نیازی به استخاره نیست . مرد با ناراحتی گفت : انجام دادم همه اینارو اما کسی نمی تونه خودشو جای من بذاره تا بتونه مشاوره بده . مرد ادامه داد : ببینین حاج آقا بذارین مسئله رو روشن کنم . پسر عموم آمده بود خونه مادرم دزدی. نصف شب مادرم بیدار میشه و پسر عموم هم که متوجه میشه ، میزنه و مادرمو می کشه. حالا می خوام برای قصاص استخاره بگیرم ...خودش که می گفت من نمی خواستم بکشم .قتل غیر عمدیه ... ولی قاضی حکم قصاص داده ...
روحانی بلند شدو درب اتاق را بست و برگشت سرجایش نشست . عمامه اش را برداشت و سرش را خاراندو گفت : پس به قتل اعتراف کرده . مرد سرش را به نشانه تایید تکان داد.
_ خواهر و برادر و پدرت نظرشون چیه ؟
_پدرم به رحمت خدا رفته. 3 تا خواهر دارم که همه از من کوچکترند و گفتند تابع نظر منند. من بگم قصاص، اونا هم میگن قصاص. من بگم ببخشیم همه می بخشند. ولی من به همشون گفتم میام حرم و استخاره می گیرم و همه قبول کردندو گفتند خوبه .
مدتی به سکوت گذشت . . . .


مینی بوس با سرعت از چهار راه گذشت. نگهبان کنار راننده گفت : آروم تر چه خبره؟ ... رادیوتم روشن کن .
_چشم باید زودتر برسونیمشون. دوست ندارم لحظه سال تحویل سرکار باشم . آخه میگن اگه لحظه سال تحویل هر کاری انجام بدی تا آخر سال مجبوری همون کار رو انجام بدی . منم می خوام با خانوادم باشم، نه راننده یه مشت قاتل و قاچاقچی. راستی جناب سروان نفرمودین الآن چه وقت جا به جا شدنشون بود؟
آخر مینی بوس جوانی تکیده و لاغر نشسته بود . از نفر جلویی پرسید : ببخشید ما رو کجا می برند؟
_زندون وکیل آباد . بار اولته؟ چرا اینقدر تو خودتی؟ حرف نمی زنی. جرمت چیه بچه؟
_مهم نیست . یه سوال دارم . این مینی بوس از جایی عبور می کنه که بتونم حرم رو ببینم؟
_سوال منو جواب ندادی بچه. میخوای دعا کنی؟
مرد شروع کرد به خندیدن و ادامه داد : اینقدر بدم میاد از سوسولایی که یک شب قهر میکنن و پاشون اینجا وا میشه . تو که عرضه نداری خلاف بیایی چرا خلاف می کنی؟ حالا که غلط کردی پاش وایستا . زندون نماز خونه داره. اونجا اونقدر نماز بخون تا قبله رو سوراخ کنی ....
جوان با عصبانیت جواب داد : به تو مربوط نیست....
هردو بلند شدند که ...
_با همتونم . بشینید سرجاتون. با توام گاو بی شعور ... تو هم بشین.... آهای احمق با تو ام.
همه نشستند . پیرمردی از جلو بلند شد و رفت کنار جوان نشست . جوان با ناراحتی به پیرمرد گفت : ببخشید اصلا حوصله ندارم.
_مشخصه پسر جان.... چی شده حالا؟
_هیچی من فقط یه سوال کردم ..
_ خب از من بپرس....... مشکلت چیه؟
جوان نگاهش را از بیرون برداشت و به پیرمرد نگاه کرد و گفت: «من قتل کردم. تا چند وقت دیگه منو میکشن بالا. وقت ندارم» . بغض کرد و دستهایش را روی گوشهایش گذاشت و ادامه داد : عذاب وجدان داره منو می کشه ... از یه طرف هم می ترسم که بمیرم. فکر می کنم به آخر دنیا رسیدم. خیلی می ترسم . فکر می کنم هنوز جوونم .... مگه نه؟.. چند بار به اون دکتر لعنتی گفتم که بهم آرام بخش قوی بده ... من شب خوابم نمی بره... کابوس پشت کابوس ... نامرد نداد که نداد .
پیرمرد منقلب شد و اشک در چشمهایش حلقه زد و دست برد و جوان را در آغوش گرفت و گفت: نترس . همه میمیرن . چه قاتل باشی و چه نباشی . دوما شاید اولیای دم از قصاص گذشتند.
یک نفر از ردیف جلویی برگشت و گفت: بگو مشروب خورده بودی پسر... این طوری قتل میشه غیر عمدی . اونوقت اینا نمی تونن تو رو بکشن بالا...
جوان دستی به چشمهای ورم کرده اش کشید و گفت: نه امکان نداره... جرمم رو پذیرفتم . می دونم قتل کردم. مادرم هم روش نمیشه که از چند فرسخی خونه عموم عبور کنه چه برسه به تقاضای عفو ... فرصتی هم ندارم . راستی این مینی بوس از جایی عبور می کنه که من بتونم حرم رو ببینم؟
_ بله از همین جا . از پنجراه پایین خیابان.. هممون منتظر همین لحظه ایم . آماده باش که چیزی نمونده .. پاشو وایستا....راستی می خوام یه چیزی بهت بگم .. هیچی... فراموشش کن ....
تقریبا همه افراد داخل مینی بوس بلند شدند و به طرف حرم مطهر سلام دادند . پیرمرد رو به راننده صدا زد: مرد حسابی یکم آرومتر... راننده هم با اخم جواب داد : «خفه..... »و رو کرد به نگهبان کنارش و خندید و گفت : خوب گفتم جناب سروان؟
جوان برگشت و از پیرمرد تشکر کرد .
_برای من پیرمرد هم دعا کردی؟ می خواستم بگم برام دعا کنی...
_حقیقتا نه ... برای خودمم دعا نکردم . فقط خداحافظی کردم .این آخرین بار توی زندگیم بود که حرم رو دیدم. نمیدونم شاید دفعه بعد جنازمو ببرند حرم. از آقام خداحافظی کردم و گفتم از مرگ می ترسم. لحظه اعدام بیاد کنارم تا نترسم.
کفشهایش را درآورد و زانوهاش را در بغل گرفت و سرش را هم روی زانوهایش گذاشت و بدون صدا می گریست.
راننده صدای رادیو را بلندتر کرد : آغاز سال یک هزار و سیصد و هفتاد و یک هجری شمسی .عده ای بلند شدند و همدیگر را بوسیدند. راننده دستش را محکم روی فرمان کوبید . جوان سرش را هم بالا نیاورد.

-سلام ...الو سلام...
-با سلام .لطفا بعد از بوق پیغام خود را بگذارید. . . . .
_ سلام . استخاره بد آمد . از حرم دارم تماس می گیرم . برای تقاضای قصاص ، استخاره گرفتم که بد آمد. پارچه های سیاه را جمع کنید و یه زنگ به مادر شهاب بزنید و بگید که از خون مادرمون گذشتیم. به زن همسایه هم بگو اگه می خوان عروسی پسرشونو بگیرند مانعی نیس. به آبجی هام زنگ بزن و بگو . یه چای هم بذار که دارم میام خونه . خیلی خسته ام ولی راحت شدم . راستی سال نو شما هم مبارک.


حسین باقری دی 1392 - مشهد مقدس


مطالب مرتبط