۱۸ بهمن ۱۳۹۷ 96 665.4 KB 01:25 دقیقه 2 0

آسایشی که نبود

تق تق تق تتتتقق

علی در خانه را باز کرد.

5c5c0863a5c6c.jpg

چند جوان خودشان را داخل خانه انداختند و زود در را پشت سرشان بستند.

یکی از آنها گفت:سربازها دنبالمون هستند.

علی همین طور داشت آنها را تماشا می کرد که مادرش چادر به سر جلو آمد و گفت:بفرمایید داخل,زخمی هم که شدین.

****

یکی از پسرها دستش را از کمرش برداشت.دستش خونی بود.

مادر برایش دوا گلی آورد و زیر لب ماموران شاه را نفرین می کرد:خدا لعنتشان کند,ببین چه به سر جوان های مردم میارن.

5c5c083936f37.jpg

علی یاد آقای دانایی افتاد و توی دلش دعا کرد آقای دانایی در زندان سالم باشد.

و زیر لب گفت:بالاخره انتقاممان را می گیریم.


می پسندم (0) دانلود
کد نمایش ویدئو اشتراک
مطالب مرتبط