در ادامه روایت آمده است که چون هرثمه بعد از شهادت حضرت، سخن امام رضا(ع) در مورد انگور و انار را به مأمون گفت، رنگ مأمون گاهى زرد ...

آگاهی حضرت رضا(ع) از نحوه ی شهادت خود

آگاهی حضرت رضا(ع) از نحوه ی شهادت خود

حضرت چنان در سختى و فشار قرار داشت که روز جمعه چون از نماز برمى‏ گشت، در حالى که عرق کرده و غبار آلود بود، دست به دعا بر مى ‏داشت و مى ‏گفت: خدایا اگر گشایش من از آن چه در آن هستم به مرگ است همین ساعت در مرگ من شتاب کن! و همواره غمگین و ناراحت بود تا از دنیا رحلت نمود. در شب قبل از شهادت به دنبال هرثمه فرستاد و به او فرمود: آن چه مى ‏گویم بشنو و حفظ کن؛ هنگام بازگشت من به سوى خـداوند فـرا رسیـده است و زمـان آن اسـت که به جّد و پدرانم ملحق شوم. این طغیانگر (مأمون) تصمیم گرفته است تا با انگور و انار مرا مسموم سازد، انگور را با نخ و سوزن مسموم کرده و انار را توسط غلامى که دستش مسموم است برایم دانه مى‏ کند، فردا مرا مى ‏خواند تا از آن بخورم و حکم و قضا انجام مى ‏پذیرد...
در ادامه روایت آمده است که چون هرثمه بعد از شهادت حضرت، سخن امام رضا (ع) در مورد انگور و انار را به مأمون گفت، رنگ مأمون گاهى زرد، گاهى قرمز و گاهى سیاه مى ‏شد، تا این که بیهوش گردید و در حال بیهوشى با صداى بلند مى ‏گفت: واى بر مأمون از جانب خدا؛ واى بر او از پیامبر؛ واى بر او از على بن ابى طالب، واى بر او از جانب فاطمه زهرا،... و چون به هوش آمد، به هرثمه گفت: به خدا سوگند که نه تو و نه هیچ کس در زمین و آسمان نزد من از رضا عزیزتر نیست، به خدا قسم اگر به من خبر رسد که از آن چه دیدى و شنیدى بازگو کرده ‏اى، همان مرگ تو خواهد بود. و هرثمه قول داد که اگر چیزى را بازگو کند، خون او براى مأمون حلال باشد و مأمون از او در کتمان آن عهد و پیمان گرفت.
حضرت رضا(ع) به اباصلت فرمود: به قبه هارون برو و از چهار جانب آن، مشتى خاک بیاور. وقتى اباصلت آورد، حضرت خاک پشت سر را بویید و به زمین ریخت و فرمود: مأمون مى ‏خواهد مرا این جا دفن کند ولى سنگ سخت بزرگى ظاهر مى‏ شود که اگر همه کلنگ‏ هاى خراسان را بیاورند نمى ‏توانند آن را جدا کنند، سپس خاکى را که مربوط به بالا سر و پایین پا بود بویید و همان سخن را فرمود، و چون خاکى را که طرف قبله (جلو هارون) بود بویید، فرمود: این جا برایم گودالى خواهند کَند...
سپس فرمود: اى اباصلت! فردا من به نزد این فاجر مى ‏روم، اگر با سر برهنه بیرون آمدم با من سخن بگو که پاسخ مى‏دهم ولى اگر با سر پوشیده بیرون آمدم، با من سخن مگو.

منبع: حکایت آفتاب، تالیف سیدمحمدنجفی یزدی، تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس، نشر قدس رضوی.


مطالب مرتبط