چکیده : اعتقاد به معاد یکى از اصول دین است. زیرا طبق آیات قرآن عدم اعتقاد به معاد به کفر منتهی می گردد، چون ایمان به روز جزا مستلزم ایمان...

​اثبات معاد

​اثبات معاد

چکیده :

اعتقاد به معاد یکى از اصول دین است. زیرا طبق آیات قرآن عدم اعتقاد به معاد به کفر منتهی می گردد، چون ایمان به روز جزا مستلزم ایمان به وحدانیت خدا و رسالت رسولان او است. از جمله عواملی که به تصدیق معاد منتهی می شود عبارت است از توجه به خلقت الهی و نیز تامل در این دنیا و فانی بودن آن. زیرا وقتى خداى تعالى می تواند انسانها را از هیچ و پوچ بیافریند، مى تواند براى بار دوم هم ایشان را خلق کند. از طرفی دنیای فانی با هدف خلقت سازگار نیست و باید عالمی جاودانه وجود داشته باشد تا هدف خلقت محقق گردد.

1. اهمیت اصل اعتقاد به معاد :

اعتقاد به معاد یکى از اصول دین است و فراموشى روز حساب اساس انکار دین مى باشد. عده اى هیچ امیدى به «لقاء خدا» و یا همان معاد و بازگشت به سوى خداى تعالى و زنده شدن در روز قیامت ندارند و معلوم است که با انکار آن روز، دیگر حساب و جزا و وعد و وعید و امر و نهیى برای ایشان مطرح نخواهد بود. وقتى این مسائل براى کسى مطرح نباشد، براى او وحى و نبوت و فروعات آن که همان احکام یک دین آسمانى است نیز معنا ندارد و نیز معلوم است که وقتى جهان بینى یک انسان چنین باشد همه هم و غم او معطوف به زندگى مادى دنیا مى شود؛ چون انسان و هر موجود زنده دیگر به حکم فطرتش مى خواهد باقى بماند و به دعوت فطرتش همه همّش را صرف در این مى کند که اولا بماند و فانى نشود و در ثانى سعادت این زندگی را تامین نماید.

بدیهی است که اگر این انسان، به چنین حیاتى ایمان نداشته باشد، قهرا فطرتش در تلاش براى بقاء صرف همین زندگى دنیا مى شود و به داشتن آن راضى گشته، دلش به آرامشى کاذب آرامش مى یابد و دیگر به طلب آخرت بر نمى خیزد. قرآن می فرماید: (إن الذین لا یرجون لقاءنا و رضوا بالحیوة الدنیا و اطمأنوا بها و الذین هم عن ءایاتنا غافلون أولئک مأوئهم النار بما کانوا یکسبون) «همانا کسانى که دیدار ما را باور ندارند و به زندگى دنیا دل خوش کرده و بدان دل آرام شده اند و کسانى که از آیات ما غافلند، آنها جایشان جهنم است به سزاى آنچه مى کرده اند.» (یونس: 7-8 ) از همین جا روشن مى شود که وصف دوم، یعنى اینکه چنین کسانى به زندگى دنیا راضى و مطمئن هستند، از لوازم وصف اول یعنى جمله ی «لا یرجون لقاءنا» مى باشد و جنبه اى تفسیر کننده براى آن دارد و حرف «باء در «بالحیاة» و در «اطمأنوا بها» باء سببیت است و چنین معنا مى دهد که منکرین لقاء خدا به سبب زندگى دنیا از لقاء خدا که همان زندگى آخرت است بى نیاز شدند و آرامش خاطر یافتند. جمله «و الذین هم عن آیاتنا غافلون» ، جنبه تفسیر براى وصف قبلى دارد، چون بین آن دو تلازم هست. کسى که از آخرت غافل است و آن را فراموش کرده و همواره به یاد دنیا است، قهرا از آیات خدا نیز غافل خواهد بود و این آیه قریب المضمون با آیه زیر است که مى فرماید: «فأعرض عن من تولى عن ذکرنا و لم یرد إلا الحیاة الدنیا ذلک مبلغهم من العلم إن ربک هو أعلم بمن ضل عن سبیله» «پس روى از کسى که از ذکر ما اعراض مى کند و جز زندگى دنیا نمى خواهد بگردان، چون بیش از این معرفت ندارد، محققا پروردگار تو داناتر است به کسى که از راه او گمراه شده» (نجم:29- 30) چون این آیه نیز دلالت دارد بر اینکه اعراض از ذکر خدا غفلت از آیات او است و باعث مى شود که دید آدمى کوتاه گشته، علم او تنها در چهار دیوارى تنگ زندگى دنیا و شؤن آن دور بزند. کسى که از یاد خدا غافل است خواسته هایش نیز از چهار دیوارى زندگى مادى دنیا فراتر نمى رود و این خود ضلالت از راه خدا است که در آیه زیر این ضلالت به فراموشى روز حساب تعریف شده است: «إن الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب» «محققا کسانى که از راه خدا گمراه شدند عذابى شدید دارند، بدان جهت که روز حساب را فراموش کردند.» ( ص: 26)

پس انکار لقاء الله و فراموشى روز حساب موجب این است که انسان به زندگى دنیا راضى شود و به جاى آخرت بدان اطمینان و دلگرمى یافته، علم و معرفت و خواست و اراده اش منحصر در همین چهار چوب تنگ دنیا شود. چون مدار و معیار بر حقیقت، ذکر است و اینکه آدمى حقیقتا در طلب آخرت و رضاى خدا باشد؛ لا جرم هیچ فرقى نیست بین آن کسى که به کلى منکر معاد و لقاء خداست و بین آن کسى که هم قولا و هم فعلا به زندگى دنیا راضى است و یا اینکه فعلا به زندگى دنیا راضى است اما لفظا قائل به معاد است. اعتقاد به معاد یکى از اصول و پایه هایى است که استوارى دین بر آن بنا نهاده شده است چون با سقوط این پایه امر و نهى و وعده و وعید و بلکه اصل نبوت و وحى ساقط مى شود و معلوم است که با سقوط اینها دین الهى به کلى باطل مى شود. (ترجمه تفسیر المیزان، طباطبائی، محمد حسین، ج 10، ص 17)

اعتقاد به معاد یکى از اصول و پایه هایى است که استوارى دین بر آن بنا نهاده شده است؛ چون با سقوط این پایه امر و نهى و وعده و وعید و بلکه اصل نبوت و وحى ساقط مى شود.

2. اعتقاد به معاد و توحید کامل :

بشر به منظور سپاس از نعمت آفرینش باید آفریدگار یکتا و بى همتا را پرستش نماید که جهان هستى را پدید آورده و بر آن احاطه شهودى دارد. رکن ایمان به توحید آن است که زندگى بشر همیشگى است و به مرگ نابود نمی شود زیرا بشر غرض از خلقت جهان است و اگر به مرگ نابود شود، خلقت جهان موقت و بیهوده خواهد بود و دلیل بر نقص و عجز خالق است. بر این اساس زندگى بشر همیشگى است و هنگام مرگ به عالم دیگر انتقال مى یابد و زندگى او در دنیا مقدمه براى زندگى همیشگى او در عالم آخرت است : «إلهکم إله واحد فالذین لا یؤمنون بالآخرة قلوبهم منکرة و هم مستکبرون» (معبود شما معبودى یگانه است، پس کسانى که به آخرت ایمان نمى آورند دل هایشان منکر [حق] است و ایشان متکبرند) (نحل:22) جمله ی «فالذین لا یؤمنون بالآخرة . . .» کلامی است در پیرامون رفتار و گفتار کفار و اعمالى که ناشى از ایمان نداشتن به خداست و اگر اسمى از ایمان نداشتن به خدا نبرده است، بلکه مساله ایمان نداشتن به روز قیامت را ذکر نموده بدین جهت است که آن حجتى که اقامه فرموده بود حجت بر توحید کامل بود و آن عبارت است از وجوب اعتقاد به معبودى علیم و قدیر که تمامى موجودات را خلق کرد و همه نعمتها را ارزانى داشت اما نه به لغو و باطل بلکه به حق تا دوباره به سویش باز گردند و ایشان را بر آنچه که کرده اند محاسبه نموده و بر اساس اوامر و نواهى که بوسیله فرستادگانش به ایشان ابلاغ فرموده، پاداش یا کیفر دهد.

پس توحیدى که بدان سفارش شده عبارت است از اعتقاد به وحدانیت خداى تعالى و ایمان به آنچه فرستادگان او آورده اند و ایمان به روز حساب و لذا در همین آیات، کافر را عبارت از کسى دانسته که به روز جزا ایمان نداشته باشد چون ایمان به روز جزا مستلزم ایمان به وحدانیت خدا و رسالت رسولان او است. جمله ی «قلوبهم منکرة» یعنى دلهایشان منکر حق است و جمله «و هم مستکبرون» یعنى از حق استکبار مى ورزند. استکبار عبارت از این است که کسى بخواهد با ترک پذیرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد. معناى آیه این است که معبود شما واحد است و آیات واضحه اى بر آن دلالت دارد و وقتى امر به این درجه از روشنى باشد با هیچ سترى پوشیده نمى شود و جاى شکى در آن نمى ماند. پس اینها که به روز جزا ایمان ندارند، دلهایشان منکر حق است و نسبت به آن عناد و لجاج دارند و مى خواهند با لجاجت در برابر حق، خود را بزرگتر از حق جلوه دهند و به همین جهت بدون هیچ دلیل و حجتى از انقیاد در برابر حق سر برمى تابند. (همان، ج‏12، ص، 333)

کافر کسى که به روز جزا ایمان نداشته باشد؛ چون ایمان به روز جزا مستلزم ایمان به وحدانیت خدا و رسالت رسولان او است.

3. توجه به خلقت و تصدیق معاد :

آورنده ی خبر بعث و جزا خدا است که آفریدگار ایشان و مدبر امر ایشان و کسى است که مرگ و ایجاد بعد از مرگ را برایشان مقدر کرده است. او مى داند که از آغاز خلقتشان تا منتها الیه امرشان چه حوادثى بر آنان جریان مى یابد و نیز توبیخ مى کند به اینکه آن کتابى که ایشان را از معاد خبر مى دهد قرآن کریم است که از بازیچه دست شیطانها شدن و اولیاى گمراه آنان مصون است. سپس خاطر نشان مى سازد که اختلاف احوالى که این طوایف دارند، از روز مرگشان شروع مى شود. در مرحله اول مى گوید: (نحن خلقناکم فلو لا تصدقون) «ما شما را خلق کرده ایم، چرا آفرینش مجدد را تصدیق نمى کنید؟!» (واقعه:57) سیاق این آیه سیاق گفتگو درباره ی قیامت و جزا است و در زمینه اى سخن مى گوید که مشرکین قیامت و جزا را انکار و تکذیب کرده بودند و در چنین زمینه اى جمله ی «فلو لا تصدقون» تحریک و تشویق به تصدیق مساله معاد و ترک تکذیب آن است و به طورى که از حرف «فاء» که بر سر جمله مذکور درآمده استفاده مى شود، جمله قبلى تعلیل این جمله است و خلاصه مى فهماند اینکه شما را تشویق مى کنیم به تصدیق معاد و دست برداشتن از تکذیب و انکار آن، علتش این است که آخر ما خالق شما هستیم. (ما شما را آفریده ایم، پس چرا گفته ما را در باره معاد تصدیق نمى کنید؟)

ممکن است بیان شود که به چه جهت توجه خلقت خدا ایجاب مى کند که مردم جزا و آمدن قیامت و وجود معاد را تصدیق کنند؟ در جواب مى توان گفت که این امر به دو جهت است: اول اینکه وقتى خداى تعالى پدید آورنده انسانها از هیچ و پوچ باشد او مى تواند براى بار دوم هم ایشان را خلق کند، هم چنان که در جاى دیگر همین مطلب را آورده مى فرماید: «قال من یحی العظام و هی رمیم قل یحییها الذی أنشأها أول مرة و هو بکل خلق علیم» (آن منکر معاد پرسید چه کسى این استخوانهاى پوسیده را زنده مى کند؟ بگو همان کسى زنده مى کند که براى اولین بار و بدون سابقه و الگو آنها را بیافرید و او به هر خلقى دانا است) (یس:78 - 79 ). جهت دوم این است که وقتى پدید آورنده مردم و مدبر امورشان و کسى که خصوصیات و امرشان را او تقدیر و اندازه گیرى مى کند خداى تعالى است، پس او به آنچه با آنها مى کند و حوادثى که برایشان پیش مى آورد داناتر است و چون داناتر است وقتى به ایشان خبر مى دهد که به زودى مبعوثشان مى کند و بعد از مردن بار دیگر زنده شان نموده، جزاى اعمالشان را چه خیر و چه شر مى دهد، دیگر چاره اى جز تصدیقش ندارند. پس هیچ عذرى براى تکذیب کنندگان خبرهایى که او در کتابش داده باقى نمى ماند و یکى از آن خبرها بعث و جزا است. هم چنان که خودش فرمود : «أ لا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر» (آیا کسى که آفریده و با اینکه این آفریننده لطیف و با خبر است نمى داند؟) (ملک: 14) و نیز فرموده : «کما بدأنا أول خلق نعیده وعدا علینا إنا کنا فاعلین» (همانطور که ما انسان را براى اولین بار خلق کردیم، او را دوباره اعاده مى کنیم. این وعده اى است که وفاى به آن را بر خود واجب کرده ایم، و ما هر چه گفته ایم کرده ایم) (انبیاء: 104)

پس حاصل مفاد آیه این شد که ما شما را خلق کرده ایم و مى دانیم که با شما چه مى کنیم و به زودى آنچه بنا داریم درباره شما انجام خواهیم داد و اینک به شما خبر مى دهیم که به زودى زنده تان مى کنیم و در برابر آنچه مى کردید جزایتان خواهیم داد. با این حال چرا خبرهایى را که در کتاب نازل بر شما به شما مى دهیم تصدیق نمى کنید؟ در این آیه و آیات بعد التفاتى از غیبت به خطاب بکار رفته است زیرا قبلا مردم غایب فرض شده بودند. «هذا نزلهم یوم الدین» (این پذیرایى از ایشان است در روز جزا). ولى در ابتداى آیات مورد بحث، مردم مخاطب قرار گرفته اند و روى سخن به ایشان کرده مى فرماید: «نحن خلقناکم». این دگرگون کردن سیاق براى این بوده که در آیات مورد بحث بناى توبیخ آنان را داشته و در توبیخ خطاب مؤکدتر از غیبت است و گفتن اینکه شما چنین و چنانید مؤثرتر از این است که بگوید ایشان چنین و چنان اند.

در آیه بعد به دلیل دوم اشاره کرده مى فرماید: »أفرأیتم ما تمنون» (آیا از نطفه اى که در رحم مى ریزید آگاه هستید؟!) (واقعه: 58). در ادامه آیه می گوید: «أأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون» (به من خبر دهید در خلقت انسانها شما پدران و مادران غیر از ریختن نطفه چه نقشى دارید؟ آیا شما آن نطفه را به صورت انسانى مثل خود در مى آورید، یا خالق آن ما هستیم و تبدیلش به صورت بشر به دست ما صورت مى گیرد؟) (واقعه: 59). سپس به بیان دلیل سوم پرداخته و مى گوید: (نحن قدرنا بینکم الموت و ما نحن بمسبوقین) «ما در میان شما مرگ را مقدر ساختیم و هرگز کسى بر ما پیشدستى نمى کند» (واقعه:60). آرى ما هرگز مغلوب نخواهیم شد و اگر مرگ را مقدر کرده ایم نه به خاطر این است که نمى توانیم عمر جاویدان بدهیم ؛ بلکه هدف این بوده است که گروهى از شما را ببریم و گروه دیگرى را جاى آنها بیاوریم و سرانجام شما را در جهانى که نمى دانید آفرینش تازه بخشیم ؛ «على أن نبدل أمثالکم و ننشئکم فی ما لا تعلمون» (واقعه:61).

توجه به خلقت خدا ایجاب مى کند که مردم وجود معاد را تصدیق کنند زیرا وقتى خداى تعالى پدید آورنده انسانها از هیچ و پوچ باشد او مى تواند براى بار دوم هم ایشان را خلق کند.

4. علم به دنیای فانی و تصدیق معاد :

در آخرین آیه مورد بحث سخن از چهارمین دلیل معاد است. مى فرماید: «لقد علمتم النشأة الأولى فلو لا تذکرون» (شما نشئه اولى (این جهان) را دانستید چگونه متذکر نمى شوید که نشئه و عالم دیگرى بعد از آن است) (واقعه: 62). مراد از «نشاه اولى» دنیا است و مراد از «علم به آن»، علم به خصوصیات آن است که مستلزم اذعان به نشئه اى دیگر و جاودانه است، نشئه اى که در آن به اعمال جزا مى دهند. براى اینکه از نظام حیرت انگیز عالم دنیا این معنا به طور یقین به دست مى آید که لغو و باطلى در عالم هستى نیست و قطعا براى این نشئه فانى غایت و هدفى است باقى. نیز از ضروریات نظام دنیا این است که مى بینیم هر موجودى به سوى سعادت نوعیه اش هدایت شده و انسانها هم باید از طریق بعث رسل و تشریع شرایع و توجیه امر و نهى به سوى سعادت هدایت شوند و این نیز صورت نمى گیرد مگر اینکه در برابر اعمال نیک پاداشى و در مقابل اعمال زشت کیفرى مقرر شود و چون دنیا براى پاداش و کیفر تنگ است، ناگزیر باید در عالمى دیگر که همان نشاه آخرت است صورت بپذیرد؛ و اما اینکه چگونه ممکن است انسانها یک بار دیگر زنده شوند، دلیل این امکان نیز در همین نشئه دنیا است چون در این نشئه دیدند و فهمیدند که آن خدایى که این عالم را از کتم عدم به هستى آورد و چنین قدرتى داشت، او بر ایجاد بار دومش نیز قادر است : «قل یحییها الذی أنشأها أول مرة» (بگو این استخوانهاى پوسیده را همان کسى زنده مى کند که بار اول ایجادش کرد) (یس:79) و این خود برهانى است بر امکان معاد و بر طرف کردن استبعاد منکرین آن. کوتاه سخن اینکه با علم به نشئه دنیا براى انسانها، علمى نیز به مبادى این برهان پیدا مى شود، برهانى که امکان بعث را اثبات مى کند و استبعادى را که منکرین نسبت به آن دارند برطرف مى سازد، پس با اثبات امکان دیگر استبعاد معنایى ندارد. (همان، ج ‏19، ص : 227)

فهرست منابع :

1. ترجمه تفسیر المیزان، طباطبائی، محمد حسین، چاپ پنجم، دفتر انتشارات جامعه اسلامی قم، قم:1374.


مطالب مرتبط