اربعین

اربعین

اربعین

آن شب هر کس مشغول کاری بود .

جاروی دسته بلند آشغال ها رو جمع می کرد . لیوان پلاستیکی به مردم چای و شربت می داد .

خرما هم پریده بود توی ظرف .

کیسه برنج خودش را به آشپزخانه هیات رسانده بود .

قالی هم پهن شده بود و همه و همه خودشون رو آماده کرده بودند برای این که از عزاداران استقبال و پذیرایی کنند .

من هم رفته بودم تا کمک کنم .

حسن آقا گفت : بیا این جا و توی پذیرایی به ما کمک کن .

از این که می تونستم منم به عزاداران خدمت کنم خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم هر شب هیات برم و هر کاری که می تونستم انجام بدم .


مطالب مرتبط