خواهرم شهید شد و می خواستیم او را دفن کنیم، جلوی مسجد جامع، برادرم حسین را دیدم. به او گفتم: بیا می خواهیم شهناز را دفن کنیم. گفت: من نمی آیم. عراقی ها از دروازه شهر وارد شده اند و جنگ تن به تن شروع شده. آن جا بیشتر به من احتیاج است.

از المحمره تا خونین شهر3

از المحمره تا خونین شهر3

اولین مادر

مادری که سه فرزند داشت، یک پسر و دخترش مجروح شده بودند و پسر دیگرش شهید. چه شهادتی! نه دست داشت و نه سر. شب وقتی خبر آوردیم که پسرش شهید شده، دستهایش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: یا حضرت فاطمه زهرا(س) ... حالا رویم می شود به تو بگویم یا فاطمه زهرا(س). همان شبانه اصرار داشت پسر شهیدش را ببیند و بالاخره هم موفق شد. صبح زود هم به سراغ ما آمد که مرا به سردخانه ببرید. در سردخانه هرچه التماس کردیم که بگذار ما عطر بزنیم و کفن کنیم، قبول نکرد. با آرامشی خاص تمام پیکر فرزندش را عطر و گلاب زد. پیکری که دست راست و سر نداشت. آن را با دقت داخل پارچه ای پیچید و رویش هم مشمع کشید. موقع جابجا کردن هم به هیچ کس اجازه نداد جنازه را بلند کند. تحملش برای ما مشکل بود. اما او حتی یک قطره اشک هم نریخت. می گفت می خواهم اولین مادری باشم که بی صدا و بدون ناله و اشک پشت تابوت بچه اش راه می رود، بچه ای که هجده سال و یک ماه بیشتر نداشت.

خرمشهر در جنگ طولانی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه، کبری نقدی زاده،ص 402-403

فقط امام. همین

خواهرم شهید شد و می خواستیم او را دفن کنیم، جلوی مسجد جامع، برادرم حسین را دیدم. به او گفتم: بیا می خواهیم شهناز را دفن کنیم. گفت: من نمی آیم. عراقی ها از دروازه شهر وارد شده اند و جنگ تن به تن شروع شده. آن جا بیشتر به من احتیاج است. .... در بهشت شهدا، آبی برای شستشوی خواهرم نبود. آقایی گفت: احتیاج به غسل ندارد. در حالی که گلوله های توپ در نزدیکی ما فرود می آمد، مادر م با دست های خودش خواهرم را در قبر گذاشت و به او می گفت: « شهناز جان، حالا که شب اول قبر توست، دعا کن امام عزیزمان در مقابل کشورهای خارجی مسلمان و کافر پیروز شود. » فقط همین.

شهلا حاجی شاه، خرمشهر در جنگ طولانی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه، ص401

پسرِ من

یک روز که مهمان بودیم، چند پاسدار دنبال من آمدند. چادر دختر بچه‌ها را روی سرم انداختم و جلوی در رفتم، دیدم در اتومبیلی حسین جلو نشسته و گویا چند پاسدار در عقب مراقب او هستند! به من گفتند «خانم، ما باید شما را به کمیته امام ببریم» خیلی ترسیدم، سریع چادرم را عوض کردم و برگشتم. پرسیدم « محمدحسین! اتفاقی افتاده؟ » سریع گفت: «نترس مامان چیزی نیست، این پاسدارها دوستانم هستند. »
مادر شهیدان فهمیده گفت: در کمیته به او گفتند که باید امضا کنی از کرج خارج نشوی. گویا به او گفته بودند باید از حضور در جبهه منصرف شود. او هم گفته بود شما برادرهای من هستید و من نمی‌خواهم شما را فریب دهم اما امضا نمی‌دهم که از کرج خارج نشوم. هر وقت رهبر اعلام کند به بسیجی نیاز است، من نفر اول می‌روم. اما از بنده امضا گرفتند. وی ادامه داد: وقتی از کمیته خارج شدیم به محمدحسین گفتم: «مادر چه کرده‌ای؟ من خجالت کشیدم که مرا با پاسدارها از خانه بردند. » گفت: «مامان خجالت چرا؟ خدا می‌داند من کجا می‌روم» ؛ در کمیته هم به من گفتند مراقب فرزندتان باشید و ببینید کجا می‌رود. مادر شهیدان فهمیده اظهار داشت: بعد از مدتی برنامه‌ریزی کرد و وقتی همه آماده اعزام به خرمشهر بودند، با یکی از دوستانش خودشان را لای چادرها پنهان کردند و همراه آنها رفتند. وقتی از شهر رفتند به رزمنده‌ها گفته بودند ما می خواهیم به شما کمک کنیم و برایتان آب و نان آماده کنیم.
بعد از مدتی که محمدحسین رفت، یک شب وقت شام رادیو اعلام کرد یک نوجوان سیزده ساله به خودش نارنجک بسته و زیر تانک رفته و شهید شده است. به دلم افتاد این بچه 13 ساله حسین من بود. همسرم گفت «خانم این چه حرفی است؟ این جوان در خرمشهر شهید شده، حسین آنجا نیست. من اگر چنین پسری داشتم خدا را شکر می‌کردم.»

مشرق نیوز- مصاحبه با مادر شهید فهمیده

بزدگمرد نوجوان

حسین فهمیده برای اثبات لیاقت خود یک بار به تنهایی به میان عراقی ها رفته و لباس و اسلحه‌ای از عراقی ها به دست می‌آورد و در هیئت یک عراقی به نیروهای خودی نزدیک می‌شود ... هنگامی که نزدیک می‌شود، می‌بینند حسین است که خواسته ثابت کند که می تواند با دست خالی هم با عراقی ها بجنگد و شهامت ولیاقت حضور در خط مقدم را دارد. مسوول گروه که به توانمندی و توانایی واراده پولادین حسین برای رزم در جبهه اعتماد واطمینان پیدا می‌کند، به او اجازه ماندن درجبهه را می‌دهد. از آن پس او به اتفاق دوست شهیدش محمد رضا شمس، در یک سنگر قرار داشتند تا در هجوم عراقی ها به خرمشهر محاصره می‌شوند. حسین می بیند که تانک‌های عراقی به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده و در صدد محاصره آن ها هستند. حسین در حالی که تعدادی نارنجک به کمرش بسته و در دستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت می کند. تیری به پای او می‌خورد و از ناحیه پا مجروح می‌شود. بدون هیچ دغدغه و تردیدی تصمیم خود را عملی می‌کند واز لا به لای امواج تیر که از هر سو به طرف او می آمد، خود را به تانک پیشرو می رساند وآن را منفجر می‌کند و خود نیز تکه تکه می شود. افراد دشمن گمان می کنند که حمله ای از سوی نیروهای ایرانی صورت گرفته است، همگی روحیه خود را می بازند و با سرعت تانک‌ها را رها کرده و فرار می‌کنند. در نتیجه، حلقه محاصره شکسته می شود و نیروهای کمکی هم می‌رسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان پاک سازی می کنند.

پرتال امام">@enghelab_aqr_ir?category=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C">امام خمینی

غریب اما با صلابت

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از مشاهدات عینی خود در روزهای قبل از آزادسازی خرمشهر اینچنین می‌گویند: « بنده در همان دوران غربت - وقتی خرمشهر در اشغال دشمنان بیگانه بود- نزدیک پل خرمشهر رفتم و به چشمِ خودم دیدم وضعیت چگونه است. فضا غم‌آلود و دلها سرشار از غصه بود و دشمن با اتکاء به نیروهای بیگانه که به او کمک می‌کردند - همین آمریکا و غربی‌ها و همین مدعیان دروغگو و منافق حقوق بشر- در خرمشهر مستقر شده بود. تانکهای او، وسایل پیشرفته‌ی او، هواپیماهای مدرن او، نیروهای تا دندان مسلح او؛ بچه‌های ما آر.پی.جی هم نداشتند؛ با تفنگ می‌جنگیدند؛ اما با ایمان و با صلابت.

بیانات خانواده ی شهدا و ایثارگران 3/3/84

استقامت، عامل پیروزی

امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادت‌نامه خود را می‌گفتند و یک نفر پشت بی‌سیم یادداشت می‌کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آن‌ها را بزنیم، بعد بمیریم. تانک‌ها همه طرف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه‌ها زدند. دومی در حال عقب‌نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهیِ پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر... حمله کنید؛ دشمن پا به فرار گذاشته بود...

سایت مقام معظم رهبری-بخش دیگران-پرونده ی پلاک(درمورد شهید جهان آرا)

بزن بزن که داری خوب می زنی

وقتی شنیدم درگیری در خرمشهر شدید شده و دشمن بخش اعظمی از خرمشهر را اشغال کرده، خودم را به این شهر رساندم. نزدیکی‌های خرمشهر (شهید) سعید درفشان را کنار جاده دیدم، که آر‌پی‌جی روی دوشش بود و بر می‌گشت. از او پرسیدم: «چه خبر، شهر تو چه وضعیه؟» گفت: «خرمشهر رو دارن می‌گیرن. » گفتم: « بچه‌ها کجا هستن؟ » گفت: « بچه‌ها زیر پل دارن مقاومت می‌کنن و من باید واسه انجام کاری برگردم عقب»
وارد خرمشهر که شدم.... چشمم به یک لودر در حال خاکریز زدن افتاد. اول فکر کردم عراقی است، اما صدای آوازی توجه‌ام را جلب کرد. صدا از داخل اتاقک لودر می‌آمد. راننده لودر با صدای خیلی بلند و بدون توجه به آتش دشمن، آواز می‌خواند. جالب این که وقتی اطراف او را با گلوله‌های مختلف می‌زدند، همان طور بشاش و ریتمیک می‌خواند: « بزن بزن که داری خوب می‌زنی » از روحیه‌ای که او داشت، متعجب مانده بودم که چطور در این معرکه‌ آتش و خون، این اندازه با انرژی مشغول کار است و حتی منتظر است تا او را بزنند و شهید شود. برای سلامتی‌اش دعا کردم و به راه خود ادامه دادم. هنوز به پل نرسیده بودم که دوباره صدای فریادی نظرم را جلب کرد. چشم چرخاندم دیدم، یک سرهنگ ارتشی با داد و فریاد به نیروهای کمی که آنجا بودند دستوراتی می‌داد. مکرر می‌گفت: «هیچ کس حق عقب‌نشینی نداره، عراقی‌ها دارن میان جلو، حرکت کنید تا جلوشونو بگیریم. » او با تمام وجود فریاد می‌زد و با شجاعت، نیروهای تحت امرش را به پیش روی فرا می‌خواند. از آنها هم جدا شدم و دوباره به سمت زیر پل راه افتادم. به پل که رسیدم، بچه‌ها هنوز مقاومت می‌کردند، اما همه نگران اشغال شهر بودند. مقاومت ادامه داشت، تا اینکه کم کم دشمن بر آن منطقه نیز مسلط شد و مجبور شدیم برگردیم عقب. در حین عقب‌نشینی، یکی از رزمندگان را دیدیم که زخمی کنار نرده‌های رودخانه‌ی اروند افتاده بود و از درد به خود می‌پیچید. صدایی که از برخورد گلوله‌ها با نرده‌های اطراف او ایجاد می‌شد، هم مستقیم روی اعصاب بود و هم وحشتناک. باید می‌رفتیم و او را از تیررس دشمن نجات می‌دادیم. بچه‌ها داشتند نقشه می‌کشیدند چطور او را نجات دهند که ناگهان دیدیم سه زن، که چادر به سر داشتند، با سرعت به طرف آن مجروح دویدند و با وجود رگبار گلوله‌های دشمن، موفق شدند او را عقب بکشند. شجاعت آنها ما را متحیر کرد. آن روزها این خواهرها برای پرستاری از مجروحین به خرمشهر آمده بودند.

کتاب آهنگران- نشر یازهرا-صفحه 128 تا 132

تودهنی به ارتش عراق

... هیچ کس در دنیا باور نمی‌کرد که نیروهای مسلّح ما بتوانند خرمشهر را پس بگیرند؛ چون خرمشهر رفته بود. همین مناظری که شما امروز می‌بینید اسرائیلیها با تانک در جنین به وجود می‌آورند، شبیه همین را در خرمشهر ما به وجود آوردند. البته - همان‌طور که پدر عزیز شهید «جهان‌آرا» گفتند - جوانان ما مقاومت کردند و مدّتی دشمن را پشت در نگهداشتند. حدود چهل روز یا بیشتر، جوانان مؤمن و نیروهای مسلّح ما توانستند به ارتش عراق تودهنی و او را پس بزنند؛ ولی بالاخره بسیاری شهید شدند و خرمشهر از ملت ایران غصب شد.

بیانات آقادیدار با جمعی از ایثارگران و خانواده های شهدا 1/3/83


مطالب مرتبط