داستان امام رضای خوب من

امام رضای خوب من

امام رضای خوب من

5b6ec204bb4aa.jpg

امیر علی و بابا نزدیک ضریح ایستاده بودند . بابا دست به دعا برداشته بود و آرام اشک می ریخت . امیر علی هم توی دلش برای همه دوست هایش دعا می کرد . هنوز خیلی نگذشته بود که بابا گفت :" برویم :

امیر علی تعجب کرد و گفت :" جای ما خیلی خوبه ! نمی شه یک کم دیگه بمونیم ؟"

بابا دست امیرعلی را توی دستش گرفت و گفت : " درسته ، ولی بقیه زائرها هم دوست دارند مثل ما گوشه ی خلوتی پیدا کنند و با امام رضا علیه السلام حرف بزنند . اگر من و شما زیاد این جا بمونیم بقیه نمی تونند به ضریح نزدیک شوند . تازه ! هر جا هم که باشیم ، می تونیم با امام رضا علیه السلام حرف بزنیم و امام هم حرف های ما را می شنوند ."

امیر علی و بابا رفتند و توی یک صحن دیگر نشستند .او خوب به حرف های بابا فکر کرد ، بعد هم توی دلش با امام رضا علیه السلام یک عالمه حرف زد . توی دلش آرزو کرد زود زود به زیارت امام بیاد . از امام رضا علیه السلام خواست تا به بابا کمک کند تا تند تند به زیارتشان بیاد و او و مامان رو هم زیاد بیاره مشهد و آخر این که لطفا مواظب بابای مهربونم باشید . ممنون که به حرف هایم گوش کردید .

مهرزاد رحیمی

مطالب مرتبط