داستان مذهبی امام مهربان

امام مهربان

امام مهربان

5bb5d486e5f26.jpg

معروف کنار دیوار ایستاد ، با گوشه آستین اشک هایش را پاک کرد .

و دماغش را بالا کشید .

می ترسید اگر به خانه برود بابایش او را کتک بزند .

آخر او امروز در مکتب هم کتک خورده بود .

5bb5d4bb302dc.jpg

استاد مکتب که مسیحی بود از معروف پرسید : بگو ببینم نام پسر خدا چیست ؟

معروف جواب سئوال را می دانست : عیسی مسیح ولی نمی خواست قبول کند خدا فرزندی دارد او می دانست خدا یکی است و فرزندی ندارد . برای همین جواب معلم را نداد .

معلم چند بار دیگر پرسید : نام پسر خدا چیست ؟

5bb5d4ce8ac7d.jpg

ولی او جواب نداد و معلم را عصبانی کرد . برای همین معلم با چوب اش او را کتک زد .

معروف هم از مکتب فرار کرد .

دوباره صورت خیس اشک شد آب از سر و صورتش روان بود نمی دانست چه کار کند و کجا برود ؟

5bb5d4e65eaf9.jpg

یادش آمد خانه امام رضا در همین نزدیکی است ، امام رضا مسیحی نبود ولی با مسیحیان خیلی مهربان بود .

معروف بی اختیار به طرف خانه امام رضا علیه السلام به راه افتاد، در زد . امام رضا علیه السلام با روی باز در را برایش باز کرد ، دست و صورتش را شست و با او حرف زد . که همان جا مسلمان شد پدر و مادرش هم کمی بعد مسلمان شدند . معروف دیگر به مکتب نرفت و در خانه امام رضا علیه السلام ماند .

5bb5d534e84c1.jpg

معروف مسیحی بود که به خاطر رفتار خوب امام رضا علیه السلام مسلمان شده بود .


مطالب مرتبط