اینجا در جمهوری محبت شما همگان برادرند.

این جا آرامم!

این جا آرامم!

نمی دانم چطور می شود از شما نوشت؟ وقتی خودم را آن قدر گمشده میان انبوه جمعیتی که گرداگرد ضریحی که نماد جاودانگی است، حلقه زده اند، باز می یابم، بی اختیار دست و پایم را گم می کنم. خودم را آن قدر ناچیز حس می کنم، آن طور که لیاقت درد دل کردن هم ندارم. با شمایی که بزرگی ات از بزرگی تمام هستی فراتر است.

اما مهربانی شما مجابم می کند.

کم کم زبان دلم باز می شود ولی تا چند لحظه پیش مثل گنگ های مادرزاد هیچ چیز نمی توانست بگوید. حالا شروع می کند، از زمین و زمان حرف دارد که بگوید برای شما، شمایی که سرت شلوغ است، اما سالیان سال است گاه و بی گاه به حرف های دل این زائرت گوش می دهی، بی آنکه خسته شوی، بی آن که نشنوی یا بی­اعتنا باشی.

گاهی وقت ها از خودم آن قدر خسته می شوم که تحمل وجود داشتنم برایم امکان پذیر نیست. به کوه و بیابان می زنم، دیوانگی می کنم، همه کارهایم را فراموش می کنم اما بالاخره برمی گردم به شما پناهنده می شوم. می­آیم، گوشه ای از صحن می نشینم، به گنبد طلایی زل می زنم و به گلدسته ها خیره می شوم، اشک می ریزم، زار می زنم، حرف می زنم. درد دل می کنم، از خستگی هایم می گویم و می گویم و می گویم از همه چیز، از چیزی که بدم می آید، از چیزی که خوشم می آید و ... شما آرام گوش می کنی و ای بسا که دلداری ام می­دهی. سبک می شوم، نگاهم روشن می شود و به خانه بر می گردم. تنها شمایید که می توانم همه ی چیزها را برایش بگویم، بی آن که خجالت بکشم، شرم کنم یا ترس داشته باشم.

یادتان هست آن شب، ناگهان دلم هوایی شد، دلتنگم کرد، آن قدر فشار داد که نفسم به شماره افتاد و سراسیمه به دیدارتان آمدم و گوشه ای نشستم. آن قدر غرق حرف زدن شدم که گذشت زمان مرا فراموش کرد. آن شب حس می کردم تمام وجودم پُر از شماست.

5bfe55c457c6f.jpg

حالا هم که این جا نشسته ام، این گوشه، باز هم همان حال را دارم، دلم همان طور گرفته است، اشک هایم سرازیر شده اند. از اینجا که بیرون بروم، جز غم غربت چیز دیگری گریبانم را نمی گیرد ولی این جا آرامم. خودم این جا نشسته ام ولی دلم پر کشیده، بالا رفته، مثل کبوترانت که دور گنبدت چرخ می زنند. بیرون از حرم که باشی، تمام مردم را می بینی که همه درگیرخودشان هستند و همیشه در برخورد با یکدیگر، مهم تر از خودشان چیز دیگری نیست.

وقتی این جایی، هیچ کس به فکر خودش نیست، همه خود را از یاد می برند. تمام دل ها به سمت شما گردن می کشند. اینجا در جمهوری محبت شما، همگان برادرند.

علی جعفری

مهاجر افغانستانی


مطالب مرتبط