مقابل پنجره ی فولاد به ندبه می نشینم و تمام آرزوهایم را با سرانگشتانم بر سنگ فرش های صحن حک می¬کنم.

این جا خانه امید است

این جا خانه امید است

باز هم آمده ام، آخر این جا خانه ی امید است و هیچ چشمی نیست که محتاج گوشه چشمتان نباشد. آقای مهربان؛ در قحط سال محبت، بارگاه شما دروازه ی مهربانی و رأفت است و پناه گاه خسته دلی های زائرانی که شوق زیارت را سراز پا نمی شناسند. باز هم آمده ام تا بال در بال کبوتران طلایی عشق، دست هایم به سوی ضریح آفتاب پرنده شوند.

از شهر قلمدان های مرصع به پای بوس آمده ام و هنوز طنطنه ی کلمات مقدستان را می شنوم که «کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی بشرطها و شروطها و انا من شروطها.» مولای من! چنان دوست دارم که همه شرط ها را بی هیچ چون و چرایی گردن گذاشته ام. بدان امید که شاید یک بار نامم را در زمره ی دوستانت زمزمه کنی.

5bbd9fea9bd4c.jpg

مقابل پنجره ی فولاد به ندبه می نشینم و تمام آرزوهایم را با سرانگشتانم بر سنگ فرش های صحن حک می­کنم. انگشتانم صدای گریه هایم را می شنوند. مولای من! اگر بی دردی هایم را از من بگیرید، همه دردهایم علاج می شوند.

از مأذنه بانک الله اکبر، آسمان را تازه می کند و همه ی صحن ها پر از هیاهوی­ اشتیاق زائرانی می شوند که در جست و جوی جایی برای ایستادن اند و بالاخره نماز را قامت می بندند، در صفوفی فشرده که زمین را به آسمان متصل می کند. اصلاً این تکه از زمین، خود آسمان است. انگار در آسمان پرواز می کنم. ستاره ها چنان نزدیک اند که به آن ها دست می کشم و شاعر می شوم. شاعر تمام شعرهایی که فاصله شان را با آشنای غریب آه کشیده اند.

محمد ابراهیم لکزیان


مطالب مرتبط