داستان بشارت رهایی برای کودکان

بشارت رهایی

بشارت رهایی

ابراهیم نیشابوری در حالی که آثار نگرانی و ترس در صورتش نمایان بود در خانه قدم می زد ، همسرش که متوجه نگرانی او شد به او گفت : ابراهیم چه چیزی تو را این قدر نگران کرده است ؟

ابراهیم گفت : آخرین روزهای عمر من است ، بیایید تا برای آخرین بار شماها را ببینم و وصیت هام را به شما بگویم .

همسرش با ناراحتی و گریه گفت : چرا؟

ابراهیم گفت : عمر پسر عوف را که می شناسی و می دانی که او چقدر حاکم ظالم و ستمگری است و تاکنون تعداد زیادی از پیروان امام عسکری را به شهادت رسانده است ، تصمیم گرفته مرا هم بکشد و حتما این کار را خواهد کرد ، بنابراین چاره ای جز فرار ندارم .

ابراهیم با همسر و فرزندانش خداحافظی کرد و با خودش گفت : چه خوب است قبل از فرار ، برای آخرین بار به خانه امام عسکری بروم و با ایشان هم خداحافظی کنم .

ابراهیم به خانه امام آمد و ایشان را دید در حالی که پسر بچه ای در کنار ایشان ایستاده بود که صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید .

آن قدر چهره آن پسر بچه زیبا و نورانی بود که ابراهیم فراموش کرد برای خداحافظی به این جا آمده است .

ناگهان آن پسربچه رو به ابراهیم کرد و گفت : ای ابراهیم نیازی به فرار کردن نیست و به زودی خدای مهربان شر او را از تو دور خواهد کرد .

تعجب ابراهیم بیشتر شد ، به امام عسکری علیه السلام گفت : فدای شما شوم این پسر بچه کیست که از درون من خبر دارد ؟

امام عسکری علیه السلام فرمود : او فرزند و جانشین پس از من است .

ابراهیم نیشابوری از سخنان آن حضرت دلش آرام گرفت و به خانه برگشت و چندی بعد عموی او خبر کشته شدن عمر را به او بشارت داد .

دوستان عزیز آیا می دانید نام آن پسر بچه چه بود ؟

بله ایشان امام زمان (عج)فرزند امام حسن عسکری علیه السلام هستند که هم اکنون در بین ما و با ما زندگی می کنند .


مطالب مرتبط