خاطره ای از امام

بوی باران بوی صبح

بوی باران بوی صبح

علي كوچولو، از لاي در اتاق ، داخل اتاق را نگاه كرد. حيف شد . پدر بزرگ روي تخت سر جايشان نشسته بودند . علي كوچو لو آهي كشيد. دلش مي‌خواست بابا بزرگ توي اتاق نبود تا او برود و چيزهايي كه پدر بزرگ روي ميز گذاشته بود را بردارد و بازي كند.

پدر بزرگ چيزهايي قشنگي داشتند كه علي كوچولو ، هميشه دلش مي‌خواست با آنها بازي كند. چيزهاي مثل يك ساعت قشنگ بزرگ ، بايك زنجير دراز ، يك عينك كه توي شيشه‌هاي آن همه چيز يك جور ديگر ديده مي‌شد .

اگر پدر بزرگ براي كاري از اتاق بيرون مي‌رفتند . علي مي‌توانست برود و عينك و ساعت را بردارد . تازه قلم و كاغذ و كتاب هم بود .

علي پشت در ايستاده بود و فكر مي‌كرد كه پدر بزرگ خنديد و گفتند ، علي چرا آن‌جا ايستادي ؟ علي با خوشحالي به اتاق پدر بزرگ رفت . پدر بزرگ او را بوسيد و در آغوش گرفت . پدربزرگ چه بوي خوبي مي‌داد. بوي باران، بوي صبح.

علي گفت: « بابا بزرگ مي‌آيي بازي كنيم.»

پدر بزرگ پرسيدند: « چه بازي؟....»

علي گفت: « من مادر مي‌شوم ، شما علي ، باشد؟ خب..... باشد؟»

پدر بزرگ گفتند: « ... باشه»

علي عرقچين را از سر پدر بزرگ برداشت و گفت: « يعني مامان، علي كوچولو را برد . حمام ، باشه»

بعد شروع كرد به شستن موهاي پدر بزرگ.

پدر بزرگ خنديدند و گفتند: « علي مواظب باش صابون توي چشمم نرود.»

علي گفت: « اِ . من كه علي نيستم. من مامان هستم؛ شما علي هستند. »

پدر بزرگ، خنديد. علي آن قدر تندتند سر پدر بزرگ را مي‌شست كه يكدفعه عينك پدر بزرگافتاد . علي آن را برداشت تا به پدر بزرگ بدهد اما يادش آمد از توي آن مي‌شود دنيا را يك جور ديگر ديد. دلش نيامد آن را به پدر بزرگ بدهد.

پدر بزرگ گفتند: « علي عينكم را بده»

علي گفت :« نه نمي‌دم ، مي‌خواهم بزنم به چشمم»

پدر بزرگ گفت: « ولي تو بلد نيستي ، دسته‌اش را به چشمت فرو مي‌كني ، تازه نبايد عينك مرا به چشمت بزني، چشمت ضعيف مي‌شود. »

علي گفت: « پس ساعتتان را به من بدهيد.»

  • نمي‌شود ، زنجير ساعت هم خطر ناك است ممكن است آن را به صورت و چشمت بزني. تو مثل گل هستي، زود ناراحت مي‌شوي! »

علي گفت: « چرا شما عينك و ساعت داريد ولي من ندارم؟ »

پدر بزرگ جواب داد : « براي اين كه تو علي كوچولو هستي و من بابا بزرگ . تو هنوز بچه‌اي ، بچه‌ها به عينك و ساعت دست نمي‌زنند. »

علي فكر كرد چه بد؛ ولي يكدفعه فكر جديدي به ذهنش رسيد ! »

بابا بزرگ بيا يه بازي ديگه كنيم. حالا شما علي كوچولو باشيد من بابا بزرگ ، شما جاي من ، من جاي شما.

پدر بزرگ باز خنديدند « باشه»

بعد جايشان را عوض كردند. علي عرقچين پدر بزرگ را روي سر خودش گذاشت. « خوب حالا عينك و ساعت را بدهيد به من بچه كه به عينك و ساعت دست نمي‌زند ! »

پدر بزرگ فهميد علي چه فكري كرد. خنديدند و گفتند : باشه اين هم عينك و ساعت ، آخر كار خودت را كردي » علي خنديد ، عينك و ساعت را گرفت و باز مشغول بازي شد.


مطالب مرتبط