داستان حرف حق

حرف حق

حرف حق

5caeff53a9c0c.jpg

باد ملایمی می وزید خورشید بالا آمده بود امام سجاد (ع) همراه با تعدادی از دوستانشان در زیر سایه درختی نشسته بودند و برایشان صحبت می کردند همه با دقت به حرف های امام گوش می کردند تا چیزهای زیادی یاد بگیرند و بتوانند در زندگی به آن ها عمل کنند مدتی گذشته بود و بر تعداد افراد افزوده می شد تعدادی حرف های امام را بهتر گوش می کردند تا بتوانند برای دیگران هم بگویند .

5caeff4650171.jpg

مردی که تازه به جمعیت اضافه شده بود و در پشت سر بود ناگهان با صدای بلند و حرف های نامربوطش حواس همه را پرت کرد دوستان امام از این کار او بسیار ناراحت شدند و می خواستند به او چیزی بگویند ولی با اشاره امام هیچ کس حرفی نزد مرد به جمعیت نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و رفت دوستان امام گفتند چرا در برابر توهینی که به شما کرد هیچ نگفتید امام فرمودند با من بیایید همه با هم به خانه مرد رفتند مرد در را باز کرد با دیدن جمعیت و امام ترسید .

5caeff30d2518.jpg


امام گفتند بیا با تو کاری ندارم فقط آمدم در حقت دعایی بکنم اگر حرف هایی را که در حق من زدی درست بود خداوند مرا ببخشد و اگر حرف هایت نادرست بود خداوند تو را ببخشد مرد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به همه فهماند همه برای بخشایش او دعا کنند .


مطالب مرتبط