از جمله روایات منسوب به حضرت رضا (علیه السلام) حکایت مشهور دعبل بن علی خزاعی است که مداح آن حضرت بوده است و در مرو به خدمت امام (علیه السلام) رسیده و گفته: یابن رسول الله! ...

حکایت دعبل بن علی خزاعی

حکایت دعبل بن علی خزاعی

از جمله روایات منسوب به حضرت رضا (علیه السلام) حکایت مشهور دعبل بن علی خزاعی است که مداح آن حضرت بوده است و در مرو به خدمت امام (علیه السلام) رسیده و گفته: یابن رسول الله! قصیده ای در مدح شما گفته ام و می خواهم اول شما بشنوید. سپس آن قصیده مشهور را که بیش از یک صد و بیست بیت است؛ برای آن حضرت خواند که مورد پسند حضرت قرار گرفت و تحسینش فرمودند و گفتند: به بعضی از این معانی ملهم شده است. و چون دعبل در اثنای قصیده، مزار هر یک از ائمه اطهار علیهم السلام را ذکر کرده بود، آن حضرت فرمود که ما دو بیت به قصیده تو الحاق می کنیم و دو بیت فرمود؛ مضمون آنها این بوده است که قبر شریف آن حضرت در طوس خواهد شد و شیعیان به زیارت آن حضرت مشرف خواهند گشت تا وقتی که قائم آل محمد علیهم السلام ظهور کند و انتقام از اعدای دین بگیرد و اینکه هر کسی در آن غربت زیارت او را بجا آورد، البته در روز قیامت با او در درجه آن حضرت خواهد بود و آمرزیده شده و از عذاب و عقاب آن روز به دور باشد. (اللهم ارزقنا و جمیع اخواننا زیارته بحق نبیک محمد و آله الطاهرین و صلی علیه و علیهم اجمعین برحمتک یا ارحم الراحمین)
و زمانی که بیان قصیده تمام شد آن حضرت به درون خانه رفت و کیسه ای که صد دینار در آن بود برای دعبل فرستاد و دعبل آن را برگرداند که من این قصیده را برای زر نگفته بودم، اگر جامه ای از جامه های خود به من عطا فرمائید باعث فخر من خواهد بود در دنیا و آخرت. امام علیه السلام جامه خزی را بهمراه آن زر فرستاد و فرمود که زر را نگهدار که عن قریب به آن محتاج خواهی شد و به کارت خواهد آمد.
دعبل بعد از رخصت یافتن، سفر آغاز کرد تا به شهر قم رسید، اهل قم التماس نمودند جامه را به ایشان بدهد و هزار دینار بگیرد، قبول نکرد. چون دو سه منزل دیگر رفت، اوباش قم به دنبالش رفته، جامه را آوردند و او نیز برگشت و به قیمت راضی شد به شرط آنکه قسمتی از آن به او دهند و دوباره راهی شد و چند منزل رفت که طایفه ای از راهزنان به قافله برخوردند که حمله نموده همه ی دست ها را بسته و به گردن شان انداختند و به تقسیم مال قافله مشغول شدند. دعبل دید که یکی از ایشان بیتی از همین قصیده او را می خواند و می گرید. پرسید که این شعری که می خوانی از چه کسی است؟ گفت: این موضوع به تو چه ربطی دارد! التماس مکرر کرد، گفت: این شعر از مردی است از طایفه خزاعه. گفت: آن مرد، منم! اتفاقاً آن شخص رئیس آن راهزنان بود. وقتی برای او مشخص شد که دعبل راست می گوید، دست های اهل قافله را باز کرد و دستور داد جمیع اسباب آنها را پس بدهند. راهزنان همه را پس دادند و جمعی را نیز همراه کرد تا قافله را به مأمنی برسانند.
بالاخره دعبل به خانه اش رسید که دید دزدان عرب به خانه اش ریخته و هرچه بوده، برده بودند. شیعیان فهمیدند که امام علیه السلام صد دینار به او داده اند بر سرش هجوم آوردند و هر دینار را از او به صد دینار خریدند. در این وقت فهمید که آن حضرت فرموده بودند به این زر محتاج خواهی شد قصدشان این بوده است.
همچنین دعبل کنیزی داشت که به آن کنیز تعلّق خاطر داشت و در آن وقت که برگشته بود کنیز به سبب درد چشم نابینا شده بود و دعبل از این واقعه مکدر و پریشان خاطر شد. شبی به فکرش رسید آن قسمت جامه ی حضرت را که از قم پس گرفته بود و با خود داشت به چشم کنیز ببندد، چنین کرد که چون صبح شد، چشم های کنیز از اول روشنتر شده بود. شکر الهی به جا آورد و آن جامه باعث شفای چندین مریض دیگر هم شد.

برگرفته از کتاب حدیقه الشیعه، مقدس اردبیلی


مطالب مرتبط