داستان خاطره دوست داشتنی

خاطره دوست داشتنی

خاطره دوست داشتنی

هوا گرم بود . آفتاب شدیدی می‌تابید . من و دوستانم مثل هر روز، سرگرم کار بودیم که قاصدک، نگران پیش ما آمد . روی بوتۀ خاری نشست و گفت : «خبر بدی دارم " امروز قرار است چند هواپیما از انسان‌های بد از این جا بگذرند . آن‌ها بدون ‌اجازه به این سرزمین وارد شده‌ و قصد پیشروی دارند » از شنیدن خبر قاصدک همۀ ما نگران شدیم . باد مهربان که مثل هر روز از کنار ما می‌گذشت، گفت : «نگرانی و ناراحتی فایده‌ای ندارد باید تا دیر نشده، کاری کرد تا این اتفاق نیفتد . » یکی از دوستان گفت : «درست است ، باید جلوی این کار را گرفت؛ اما چطوری؟»

دیگری گفت : «باید گَرد و خاکی راه بیندازیم تا خلبان‌ها راهشان را گم کنند . »

من گفتم : «بله، درست است ، اگر شدت گرد و خاک زیاد باشد، حتی می‌توانیم باعث سقوط هواپیماها بشویم .» قاصدک سری تکان داد و به‌آرامی گفت : «اما ما کوچکیم و هواپیماها بزرگ .» باد گفت : «اگر دست‌به‌دستِ هم دهیم، خدا هم کمکمان می‌کند؛ چرا که خداوند هم کارهای بد را دوست ندارد .» با این حرف باد مهربان، همه دست‌به‌کار شدیم .

چند ساعت بعد، سروکلۀ هواپیماها از دور پیدا شدند . گرد و خاک و طوفانی که ما راه انداختیم، به قدری زیاد بود که هیچ‌چیزی دیده نمی‌شد . انسان‌های بد هم نتوانستند راهشان را پیدا کنند و چیزی نگذشت که هواپیماهایشان سقوط کرد . دیدن این صحنه به‌ قدری خوب بود که خاطره‌ای خوش را همیشه در ذهن ما و مردم سرزمین عزیزمان به ‌یادگار گذاشت . ما شن‌های کویر طبس خوش‌حالیم ازاینکه با کمک خداوند و همراهی باد مهربان توانستیم کاری بزرگ برای سرزمین خوبمان، ایران عزیز و مردمش انجام دهیم .

اکرم خیبری


مطالب مرتبط