داستان کودکانه سوغاتی قسمتی از زندگی امام رضا علیه السلام

داستان سوغاتی

داستان سوغاتی

دخترها کنار دیوار توی حیاط نشسته بودند. خروس حنایی از روی دیوار پایین پرید و به لانه اش رفت.

دختر کوچولو پرسید: پس این خروس تنبل کی می خواد قوقولی قوقو کنه؟ خواهرش گفت: هر وقت ظهر بشه دختر کوچولو دست هایش را به هم مالید و گفت: اون وقت بابا می یاد.

5c1decbd75955.jpg

خواهرش گفت : برامون سوغاتی می یاره دختر کوچولو گفت : آخ جون انگشتر .

مامان گفت : دخترها شاید بابا پولش تمام شده باشه و نتونه براتون سوغاتی بخره .

دختر کوچولو اخم هایش را درهم کشید و گفت : ولی بابا قول داده وقتی از مدینه برگشت برای من انگشتر بیاره .

خواهرش گفت :اگر بابا برام انگشتر نیاره من بازم دوستش دارم .

دلم خیلی براش تنگ شده .

دختر کوچولو حرفی نزد کنار لانه خروس حنایی رفت و با چوب به لانه خروس زد . دلش می خواست خروس حنایی زودتر قوقولی قوقو کند تا بابایش زودتر برگردد آخر دل او هم برای بابا تنگ شده بود دختر کوچولو هم بابا را دوست داشت حتی اگر سوغاتی نمی آورد.

5c1dece643398.jpg

خروس حنایی از لانه بیرون آمد و شروع به آواز خواندن کرد: قوقولی قوقو. دخترها چشم به در دوخته بودند که صدای درب بلند شد. تق تق تق دخترها به سوی در دویدند و درب را باز کردند . بابا از سفر برگشته بود دختر کوچولو آن قدر از دیدن بابا خوشحال شد که یادش رفت از سوغاتی بپرسد .

بابا خندید و کیفش را باز کرد و از آن دو تا انگشتر قشنگ در آورد .

دخترها از دیدن انگشترها خیلی خوشحال شدند .

دختر کوچولو گفت : بابا ممنون خیلی قشنگه .

خواهرش گفت : بابا این انگشترها چه بوی خوبی می دهند .

بابا خندید و از کیفش یک لباس در آورد آن لباس خیلی خوش بو و زیبا بود .

بابا گفت : پولم در مدینه تمام شده بود که امام رضا علیه السلام به دادم رسید قبل از آن که بگویم خودش برای خرید سوغاتی به من پول داد و لباسش را به من بخشید .

5c1ded4e7df19.jpg

درست همان چیزی که می خواستم .

امام رضا علیه السلام از همه چیز خبر دارند .

5c1ded72c62aa.jpg

دخترها با صدای بلند خندیدند و انگشترهایشان را به انگشت کردند انگشترهایی که بوی لباس امام رضا علیه السلام را می داد .

خروس حنایی از دیوار پایین آمد انگار او هم می خواست لباس امام رضا علیه السلام را ببیند .


مطالب مرتبط