اصل نیته! مهم اینه که خالص باشی.

دستبند زیبای فریبا

دستبند زیبای فریبا

پول ها را شمرد. 85 هزار تومان بود. داخل کیفش گذاشت. مرد هم دستبند را از روی شیشه پیشخوان برداشت و گذاشت توی کشوی میزش. با لحنی که ته آن کمی دلخوری بود گفت:

- خانم ولی حیفه ها. روکشش آب طلاس. رنگ ثابته. همین رو الان بخوای بخری، 100 تومنم بهت نمی دن.

- می دونم آقا مصطفی.

- تازه هنوز یک هفته ام نشده که اومدی ازم خریدیش.

- ببخشید تو رو خدا، پول لازم شدم و گرنه بر نمی گردوندم.

- اشکالی نداره. من باز یکی دو روز برات نگه می دارم. اگر نظرت عوض شد، می تونی بیای ببریش.

- ممنونم.

فریبا از مغازه بیرون آمد و سوار اتوبوس شد. زیر چادر، جای خالی دستبند را مالش داد. کمی غصه اش گرفت ولی دوباره به خودش یادآوری کرد که ارزشش را دارد و اینکه اگر بخواهد غصه آن ها را بخورد، ثوابی گیرش نمی آید.

به خودش گفت: تازه طلای اصل هم که نبود؛ ولی خب جنسش خوب بود؛ آلیاژ با روکش آب طلا به رنگ رزگلد و به قول فروشنده با کریستال های ریز اتریشی، 17.5 طولش بود و 3 و 8 دهم میلی متر پهن بود. از خودش خنده اش گرفت؛ از اینکه تمام جزئیاتش را حفظ کرده بود که اگر یک وقت کسی پرسید، قشنگ توضیح دهد ولی حالا چی؟ به مچ دستش نگاه کرد که باز خالی بود.

«خیلی قشنگه. خیلی هم بهت می آد.» این را خانم همسایه روبرویی وقتی آن را دیده بود، به او گفته بود. شش روز دیگر عروسی دخترش بود و فریبا چقدر دلش می خواست که آن روز، دستبند دستش بود. حالا باید بهانه­ای جور می کرد برای نبودن آن. با خودش فکر کرد که اشکالی ندارد اگه هفته ای 10 هزار تومان کنار بگذارد، یک مدت دیگر می تواند دوباره بخرد؛ تازه اگر امید، همسرش، هدیه روز مادر به او پول بدهد، زودتر هم می­تواند. تا برسد به ایستگاه حسینیه و پیاده شود، فرصت داشت حساب کند که تقریباً تاکی پولش جور می­شود.....

به ایستگاه رسید و پیاده شد. تا حسینیه راهی نبود. بر خلاف دو روز پیش که روز محشر بود، بس که ملت برای بازدید آمده بودند، الان هیچ کس نبود. زنگ را زد. آیفون تصویری داشت. کمی بعد صدای مردی آمد که سلام کرد و بدون اینکه منتظر حرفی از سوی او باشد، گفت: خانم، بازدید تمام شده.

- سلام حاج آقا. واسه بازدید نیومدم. نذر داشتم. خواستم هدیه کنم.

- پس لطف کنید از در کناری تشریف بیارین. از تو خیابون بغلی.

5c1a1da5e9403.jpg

یاد دور روز پیش افتاد که با خاله آمده بود اینجا برای زیارت. توی حسینیه وقتی دیده بود چند تا از خانم ها همان جا دستبند و انگشتر درآورده و هدیه کرده بودند، او هم تصمیم گرفته بود، دستبندش را اهدا کند؛ حتی آن را در آورد و دستش را هم دراز کرد که آن را بگذارد کنار بقیه طلاها که در لحظه آخر یادش افتاد که ای بابا! مال من که بدلی است؛ برای همین دوباره دستش را پس کشیده بود؛ ولی دوباره با خودش گفت: بالاخره قیمت که داره، فلزی هم که هست، با بقیه ذوبش می کنن.

با این فکر دوباره دستش را جلو آورد که دستبند را بگذارد روی میز ولی باز منصرف شد و این بار دیگراز نو دستبند را دستش کرد؛ چون با خودش فکر کرد: درسته اینم فلزیه ولی ممکنه قاتی طلاها بشه، رنگ اونا را خراب کنه و یه جای ضریح خوب از آب درنیاد.

دلش برای خودش سوخته بود و بغض کرد. توی دلش گفت: ببین بهشت هم بخوای بری باید پولدار باشی ولی زود استغفار کرد و توبه. به خودش گفت: چرت نگو. به این چیزا نیست. اصل نیته. تو هزار تومن بدی و خالص باشی، ازکجا می دونی، پیش خدا از همه اون طلاها بیشتر نباشه؟

حالا دیگر رسیده بود دم در. در چفت نبود. جفت بود. در را هل داد. باز شد. وارد شد و از راهرویی گذشت و دو سه پله را بالا رفت و وارد صحن حسینیه شد. چشمش که به ضریح افتاد، دلش شکست. توی دلش گفت: فدای دست های بریده ات ابالفضل.

خودشم نمی دانست چرا اسم ابالفضل به دلش افتاد در حالی که ضریح برای امام حسین (ع) بود.

- خانم بفرمایید این طرف. فرمودید نذر دارین؟

صدای مرد او را به خودش آورد. رفت و 85 هزار تومان را داد و مرد رسیدی به او داد که عکس ضریحی روی آن بود، بوسید و دلش نیامد تا کند، لوله کرد و با احتیاط گذاشت داخل کیفش. مرد گفت:

- خدا قبول کنه. اجرتون با سیدالشهدا

محمدرضا آتشین صدف


مطالب مرتبط