بیست سال از آن وقتها گذشته و شما هیچکدام از این خاطره‌ها را به یاد نمی‌آورید ولی من همیشه یادم می‌ماند که حرم فقط با شما کیف می‌دهد، بابا بزرگ!

* دســـــت‌هایی که جا به جا شدند.. خاطـــــراتی که ماندند *

* دســـــت‌هایی که جا به جا شدند.. خاطـــــراتی که ماندند *

برایم کفش‌های چراغی خریده بودید و من روی صحن‌ها می‌دویدم. ماچم که می‌کردید، زبری ریش‌هایتان روی صورتم رد می‌انداخت، خودم را عقب می‌کشیدم و می‌گفتم بابابزرگ من بوسیخی دوست ندارم! هر وقت می‌آمدیم مشهد، شما دستم را می‌گرفتید و می‌آوردید حرم.
بچه بهانه‌گیری بودم. توی حرم یک جا بند نمی‌شدم هی از اینور به آنور. هرجا می‌رفتم شما پا به پایم می‌آمدید. حرم فقط با شما کِیف می‌داد، مثل مامان نمی‌گفتید بشین بچه جان، خسته‌ م کردی! گاهی روی قالی‌های حرم، دوزانو می‌نشستید تا هم قد هم شویم و با من بازی کنید. دستم را بلند می‌کردم و می‌گفتم من از شما بزرگتر شدم بابا بزرگ.
می‌خندید و باز زبری ریش‌هایتان، صورتم را قلقلک می‌داد. مرا روی شانه‌هایتان می‌گذاشتید و تا نزدیکی ضریح می‌بردید. مرا به سمت ضریح بلند می‌کردید تا دستم به شبکه‌ها برسد، می‌گفتید همین که دستهای کوچولویت به شبکه‌های ضریح برسد، من زیارت کردم. حالا بیست سال از آن وقتها گذشته و شما هیچکدام از این خاطره‌ها را به یاد نمی‌آورید ولی من همیشه یادم می‌ماند که حرم فقط با شما کیف می‌دهد، بابا بزرگ!
#خاطره
#پدربزرگ

سامانه مخاطبین نورالهدی


مطالب مرتبط