اگر نقطه بین «میم» و «نون» بگیرد، شکستگی را به ارمغان می آورد و وقتی کسی شکسته شود و خودش را «من» به حساب نیاورد، دیگر در مقابل فرامین خدا نمی ایستد

دستور زبان بندگی

دستور زبان بندگی

دقت کرده ‌اید گاهی یک نقطه می تواند­ معنای یک جمله را کاملاً عوض ‌کند؛ مثلاً «جدا» اگر نقطه‌ اش برود بالا، می شود «خدا»؛ یا در «رجیم» که به شیطان می گوییم، اگر نقطۀ جیم را برداریم، می شود «رحیم» که به خدا می گوییم! یا اگر بر روی «ح» در کلمه «حُر»، یک نقطه بگذاریم، می شود همان حیوان دوگوشی که گاهاً بعضی‌ ها مانندش در گِل گیر می کنند؛ «خر»! یعنی فاصلۀ میان «حُر» و «خر» فقط یک «نقطه» است! خلاصه که این «.» کارهای زیادی می کند و همین دایرۀ ریزی که اصلاً به حساب نمی آید، می تواند برای کسی آبادانی یا ویرانی داشته باشد.

به نظر می رسد­ تمام مشکلات بشر از نبودِ همین «.» در وجود بعضی‌ آدم ها به وجود آمده است! اگر همین یک نقطه در وجود آدم‌ ها و فقط بین تنها دو حرف قرار می گرفت، دیگر شاهد این همه مشکلات آدمی نبودیم. همۀ مفاسد عالم، ظلم ها، تبعیض ها، جنگ ها و خونریزی ‌ها که در دنیا اتفاق مى ‌افتد، همۀ اموری که زندگى را بر بشر، تلخ مى کند و آدمی را از سعادت خود دور می کند‌‌، به خاطر نبودن همین «.» بین دو حرف است و مشکل از آنجا شروع شد که بین آن دو حرف «نقطه» قرار نگرفت؛ «میم» و «نون».
اگر نقطه بین «میم» و «نون» قرار بگیرد، شکستگی را به ارمغان می آوَرد و وقتی کسی شکسته شود و خودش را «من» به حساب نیاورد، دیگر در مقابل فرامین خدا نمی ایستد. جدای از کاربرد فراوان «نقطه» در دستور زبان نوشتاری، جایی که «نقطه» بیش از همه کاربرد دارد، «دستور زبان بندگی» است و اساساً شروع «دستور زبان بندگی»، از همین «.» است.
بیایید همین ابتدا بین «میم» و «نون» روحمان یک «.» بگذاریم و کلمۀ «من» را از دستور زبانمان حذف کنیم؛ چرا که این کلمه در فرهنگ لغت بندگی وجود ندارد و یک کلمۀ بیگانه محسوب می شود‌. کسی‌ که بنده است، اساساً این کلمه را نمی شناسد و برایش همچون لغتی بیگانه است. فکر می‌ کنم حالا فرمول شروع بندگی مشخص شده باشد. این فرمول از این قرار است:

«م» + «.» + «ن» = «م.ن»


«م.ن» بله! درستش همین است. «من» در بندگی معنا ندارد و انسان باید «م.ن» باشد. باید یک چیزی بیاید و نگذارد که فکر کنیم کسی هستیم. باید خود را در مقابل خدا کوچک، حقیر و ناچیز ببینیم. باید «میم» و «نون» در روحمان از یکدیگر جدا باشند. وصل ‌شدن این دو حرف به یکدیگر فرزندانی می دهد به نام های «غرور»، «خودپسندی» و «خود برتربینی»‌.

همین یک نقطه، همین دایرۀ ریز کوچک اگر بین «میم» و «نون» وجودمان قرار بگیرد، شیوۀ زندگی مان را عوض می کند. آن زمان است که دیگر احساس نمی کنیم کسی یا چیز خاصی هستیم و روحمان به اصل خودش باز می گردد، به اصل فقیر بودنش در مقابل دارایی‌ های خدا، به اصل هیچ بودنش در مقابل قدرت خداوند و به این اصل که اگر چیزی هم دارد، لطف خداست و از خودش نیست و اساساً انسان بدون خدا وجود ندارد. همین یک نقطۀ کوچک میان جهنمی ‌شدن و بهشتی‌ شدن آدم ها فاصله می اندازد. هر کدام از ما در درون خودمان و از وجود خودمان شیطانى داریم که همان «من» ماست. قدم اول در راه خدا، شکستن خویشتن و خود را فقیر و تهیدستِ مطلق دیدن است.

امام‌ رضا (ع) می‌ فرمایند: «لا یَرى أَحَدًا إِلاّ قالَ: هُوَ خَیرٌ مِنّى وَ أَتْقى».[1]
عقل شخص مسلمان کامل نیست، مگر اینکه احدى را ننگرد، جز اینکه بگوید: «او از من بهتر و پرهیزکارتر است


حالا کمی دربارۀ شیطان فکر کنیم: اینکه که بود و عاقبتش چه شد؟ اینکه علل و عوامل این وضعیت در وی چه بوده است؟ اینکه چه چیزی در وجودش بود که باعث شد فرمان خداوند را زیر پا بگذارد؟ راستی، اگر شیطان بین «میم» و «نون» وجودش یک «.» گذاشته بود و «م.ن» بود، شیوه و نتیجۀ زندگی‌ اش چه می شد؟
«قالَ ما مَنَعَک أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُک قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طین». خداوند گفت: «شیطان چه چیزی مانعت شد که وقتى فرمان دادم به آدم سجده کن، سجده نکردى» شیطان گفت: «من از او بهترم، من را از آتش آفریده‏ اى و او را از گل.»


منبع: کتاب به رنگ خدا، رهنمای 112، اداره تولیدات فرهنگی آستان قدس رضوی


---------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. محمد باقر مجلسی، بحار الأنوار، ج75، ص33.


مطالب مرتبط