قسم خورده بود که نگذارد آب خوش از گلویمان پایین برود.قسم خورده بود که تا آخرین لحظات حیاتمان ، ول کن قضیه نشود ...

دشمن قسم خورده

دشمن قسم خورده

قسم خورده بود که نگذارد آب خوش از گلویمان پایین برود.قسم خورده بود که تا آخرین لحظات حیاتمان ، ول کن قضیه نشود .
قسم خورده بود که تنهایی مان را پر کند و نگذارد طعم خدا را بچشیم .
خدا هم گفته بود : باشد . عیبی ندارد اما پشیمان می شوی ها !!
ترسیده بود و نزدیک بود جا بزند . خیلی فکر کرد تا تبصره ای پیدا کند و به این همه قسم اش اضافه کند .چیزی یادش امد .خدا به یادش اورد ...
... « مخلصین » ...
یادش آمد که بندهایش هر چقدر هم محکم باشند باز هم مخلصین را نمی تواند گیر بیاندازد ..
مخلصین کارش را سخت می کردند آنها همیشه برای خدا کار می کنند ،حرف می زنند ، راه می روند ، نفس می کشند ، غذا می خورند و عشق می ورزند .... این همیشه برای رضایت خدا کار کردن سخت بود که فقط بعضی بنده ها بلد بودند .
خدا گفت : تو موفق نمی شوی همه را گمراه کنی .بعضی از بنده ها ، رسم بندگی کردن را خوب بلدند . جلوی غیر من خم نمی شوند .
و تو ای شیطان !! شکست خواهی خورد ...
داشت می رفت . دست ها و پا هایش روی زمین بهشت کشیده می شد و می دانست که یک جای کارش بالاخره می لنگد حالا آن لحظات آخر چه می توانست بکند ؟
یاد آنهایی افتاد که در آغوش خود خدا آرام و قرار می گیرند و رسم های دنیا برایشان ذره ای و کمتر از ذره ای اهمیت ندارد .
لج اش گرفت ... لگد محکمی به خاک زد و از بهشت در آمد .... 1


منبع : کتاب نامه های یواشکی – زهرا برقعی


--------------------------------------------------------------
پی نوشت :
1-سوره مبارکه ی حجر –ایات 39و40


مطالب مرتبط