داستان دعاهای خوب من

دعاهای خوب

دعاهای خوب

اون روز با مامان رفته بودیم حرم مامان داشت زیارتنامه می خوند و من حواسم رفته بود به گلدسته های بلند و کبوترهایی که نشسته بودن روی سقاخونه.

5c0674d7b49aa.jpg

همین طورکه داشتم اطراف رو نگاه می کردم دیدم کمی اون طرف تر پسری تنها کنار پدر و مادرش نشسته بود. معلوم بود اهل مشهد نیستن و اومدن زیارت. از مامانم اجازه گرفتم و رفتم نزدیک اون پسر بچه و بهش گفتم: سلام! من امیدم. شما مسافرین؟ پسر بچه نگاهی به من کرد و با لبخند جواب داد: سلام! منم احسانم. ما مسافریم و چند روزی هست که اومدیم مشهد. خیلی زود با احسان دوست شدم و باهم کلی حرف زدیم.

5c0674ed2edcc.jpg

ازش پرسیدم: تاحالا حرم امام رضا(ع) اومدی؟

احسان گفت: نه دفعه اوله که میام این جا. اومدم برای مامانم که قراره چند وقت دیگه عملش کنند دعا کنم. تا امام رضای مهربون کمک کنه و بعد از عمل حال مامان خوب بشه و منو بابام دیگه توی خونه تنها نمونیم. احسان از من خواست تا برای مادرش دعا کنم و من هم قول دادم.

5c06751b8290c.jpg

احسان و پدر و مادرش از امام رضا(ع) خداحافظی کردند و رفتند. اما من یادم نرفته بود که به احسان چه قولی داده بودم رفتم پیش مامانو همه چیزو براش تعریف کردم و گفتم که احسان از من خواسته تا برای مادرش دعا کنم. به مامان گفتم: می تونی کمکم کنی تا یک دعای خوب واسه مامان احسان بخونم تا زودترخوب بشه. مامان کمی فکر کرد و گفت: آره پسرم من یک فکر خوب دارم.

5c0675339435f.jpg

مامان کتاب سبز رنگی رو از توی کیفش درآورد و گفت: بیا کنارمن بشین و به دعاهایی که من از توی این کتاب می خونم گوش کن. به مامان گفتم: مامان این کتاب قرآنه؟

مامان گفت: نه عزیزم اسم این کتاب «صحیفیه سجادیه» است.که توش پر از دعاهای زیبای امام سجاد(ع) هست یک قسمت از اون هم برای سلامتی همه مریض هاست. چون تو هنوز کوچولو هستی و نمی تونی دعا بخونی من بلند می خونم تا توهم بتونی بشنوی.

5c06754dc9b4f.jpg

من اون روز خیلی خوشحال بودم که تونستم برای مادر دوستم دعا بخونم. کاش حال مادر احسان هم زودتر خوب بشه تا اون ها دوباره به حرم امام رضا(ع) بیان.


مطالب مرتبط