داستان دعای باران

دعای باران

دعای باران

5bb9cc2625344.jpg


یکی بود یکی نبود، بچه ها دلشون برای بازی کردن زیر بارون تنگ شده بود. چندسالی می شد که بارون نیومده بود.

مردم شهر روست داشتن بارون بباره اما مثل این که ابرهای آسمون با آدم ها قهر کرده بودن و خبری از بارون نبود.


5bb9cc16e1981.jpg


مأمون که حاکم شهر بود از این که می دید همه مردم امام رضا(ع) رو دوست دارن و به حرفاشون گوش میکنن عصبانی بود.

به همین دلیل دستور داد سربازاش برن توی شهر و به مردم بگن: از وقتی امام رضا(ع) اومدن توی شهر بارون نباریده!


5bb9cc444492b.jpg


اما مردم حرفای سربازای مأمون رو باور نکردند و دروغ های اون هارو به امام رضا(ع) گفتند.

امام رضا(ع) توی دلشون ناراحت شدند ولی چیزی نگفتند.


5bb9cc584328a.jpg


همون شب، وقتی که امام خوابیدن، حضرت محمد(ص) که پدربزرگ امام رضا(ع) بودن، اومدن توی خوابشون و گفتن: پسرم! روز دوشنبه از خدا خواهش کن که بارون بباره.


5bb9cc6ad5253.jpg


برای اینکه خدای بزرگ، دعای آدم های خوبش رو زودتر برآورده می کنه. امام رضا(ع) هم تا روز دوشنبه صبر کردن.

صبح روز دوشنبه، امام از خونه بیرون اومدند و به طرف صحرا رفتند.


5bb9cc7e80bf6.jpg


خیلی از مردمی که آقا رو دوست داشتن همراه ایشون از شهر بیرون رفتن.

آقا به مردم فرمودند: باید نماز بارون بخونین و اگه کار بدی کردین از خدا معذرت خواهی کنین.

همه مردم پشت سر امام رضا(ع) شروع به نماز خوندن کردن.

امام دستاشون رو به طرف آسمون گرفتن و دعا خوندن: ای خدا مهربان! همه­ی مردم به تو امید دارند، برای آنها بارون بفرست.

و بعد به مردم گفتن: به خونه هاتون برید که بارون تندی در راهه.


5bb9cc93beb08.jpg


یک دفعه باد شروع به وزیدن کرد و ابرای سیاه توی آسمان جمع شدن. مردم به خونه هاشون رفتن. بارون بارید. بچه ها اومدن توی حیاط خونه و با خوشحالی شروع به بازی کردن.

حالا حتی بچه ها هم فهمیده بودن که خدای بزرگ و مهربون خیلی خیلی امام رضا(ع) رو دوست داره.


مطالب مرتبط