در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام مسطور است که چون مأمون، علی بن موسی علیهما السلام را ولیعهد خود کرد و مدتی بر آن گذشت فیض اَبر از ماه منقطع شد و این خبر به مأمون رسید و دلگیر شد و کسی به خدمت حضرت فرستاد که ...

دعای طلب باران و زنده شدن مجسمه های شیر

دعای طلب باران و زنده شدن مجسمه های شیر

در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام مسطور است که چون مأمون، علی بن موسی علیهما السلام را ولیعهد خود کرد و مدتی بر آن گذشت فیض اَبر از ماه منقطع شد و این خبر به مأمون رسید و دلگیر شد و کسی به خدمت حضرت فرستاد که اگر به طلب باران به صحرا می رفتند بد نبود. امام علیه السلام فرمود: بله، امشب جدم رسول خدا را با امیرالمؤمنین علیهما السلام در خواب دیدم، فرمودند که روز دوشنبه به دعای استسقا بیرون روید که حق تعالی به دعای تو باران می باراند.
روز دوشنبه که شد حضرت بیرون شهر رفتند و بالای منبری آمده و پس از حمد الهی و نعمت رسالت پناهی، دعا فرمود که همزمان با دعای آن حضرت، رعد و برق و ابر و باد با هم رسید و مردم مضطرب شدند. دیگر باره آن جناب فرمود: که این باران از فلان زمین است که تا ده بار ابر آمد و رفت و چون ابر یازدهم رسید، فرمودند که این ابر برای شماست، اما ملازم شما خواهد بود تا شما را به خانه های شما برساند بعد از آن چندان که شما بخواهید، خواهد بارید.
پس مردم متوجه خانه های خود شدند و چون به منازل خود رسیدند باران شروع شده و چندان بارید که دشت و بیابان را سیراب گردانید و حوض ها و برکه ها را پر کرد و مردم خدمت حضرت آمدند که الان بس است که بیشتر از این خرابی می آید و خانه ها خراب می شود؛ پس حضرت دعا فرمودند که بعد از آن، باران بند آمد و مدتی در میان مردم این گفتگو بود تا آنکه بعضی از معاندین حسادت کرده، به نزد مأمون رفتند و او را ملامت کردند که شرف و فخری که خدای تعالی به تو ارزانی داشته بود از خاندان عباس به خاندان علی منتقل ساختی، هیچکس با خود و اولاد خود اینکاری را نکند که تو کردی، علی بن موسی الرضا را طلبیدی و او را مشهور و معروف ساختی و الان کار به جائی رسیده که از بارانی که آمده جمیع مردم از تو برگشته اند و او را مستجاب الدعوه می دانند، بلکه اعجازش نامیده اند و او ساحر و ساحرزاده است و آمدن آن باران از اتفاقیات بوده و او را در این باریدن چه دخل است و یکی از ایشان که حمید بن مهران نام داشت گفت: اگر خلیفه مرا رخصت دهد در میان خلق با او مباحثه و مجادله کنم و او را الزام دهم و بر خلق ظاهر سازم که او را علمی و حالی نیست. پس مأمون گفت: اگر می توانی این کار را بکنی انجام بده که نزد من چیزی از این دوست داشتنی تر نیست و مقرر شد که در روز معینی علما و فقها و اکابر و اهالی را جمع کنند و او با امام علیه السلام حرف بزند.
در روز موعود بعد از آنکه مجلس منعقد شد مأمون کسی را به طلب حضرت رضا علیه السلام فرستاد و التماس قدوم امام علیه السلام نموده که مجلس عجیبی منعقد شده و دوست می دارم شما هم حاضر باشید. چون امام علیه السلام رسید، مأمون برخاست و استقبال نمود. امام علیه السلام آمده بر جای خود نشستند. حمید مذکور از جای خود برخاست و شروع به هذیان و لاطایل کرده، گفت: مردم در باره تو عقیدة فاسد ایجاد شده و آمدن باران را به دعای تو می دانند درصورتیکه باریدن از جملة اتفاقات است؛ چون هر چیزی را حق تعالی در وقتی مقرر نموده که در وقت خود صادر می شود و این رفعت مقامی که تو بدست آورده ای از امیرالمؤمنین مأمون است که پایة تو را بلند گردانیده و الا تو را این حال و مرتبه نبوده و نیست.
وقتی کلامش به این مقام رسید، امام علیه السلام فرمود که اگر خلق شکر نِعَم الهی کرده بودند که برای آنها باران می بارید و مرا نیست که منع آن برای ایشان کنم و اینکه می گوئی صاحب تو مرا محلی و منزلتی داده باشد، معهذا حال من با او، حال یوسف است با حاکم مصر.
حمید را شور و شعف زیاده شده گفت: باران مقرر شده ای را که ساعتی پیش و پس نمی تواند بشود کرامتی و اعجازی نمی توان نام کرد، گویا چنانچه حق تعالی مرغان را برای ابراهیم خلیل زنده کرد، تو کاری کرده ای؛ اگر در آنچه ادعا می کنی راست میگویی این دو صورت شیر را که در این مسند است زنده کن و بر من بگمار و الا در هر چه می گوئی دروغ گویی و اشاره کرد به دو صورت شیری که در تکیه گاه مأمون بود و نقش آن صورت ها از ابریشم و ریسمان بر آن مسند ساخته بودند.
پس امام علیه السلام در غضب شدند، هی به آن دو صورت زدند و فرمودند که «دونکما الفاجر فافتر ساء و لا تبقیا له عینا و لا اثراً»؛ یعنی ای دو شیر، این فاجر را از هم بدرید و بخورید و باید که ذره ای از او به جا نگذارید. همزمان با امر امام علیه السلام، حق تعالی آن دو شیر را جان داده که به سمت حمید دویدند و چنان از هم او را دریدند و خوردند که نه ذره ای از او به جا ماند و نه قطره ای از خونش بر زمین چکید و جمیع مردم متحیر و مبهوت مانده و تماشا می کردند و چون شیران از خوردن او فارغ شدند رو به آن حضرت کرده و گفتند: «یا ولی الله فی ارضه، ماذا تأمرنا أنفعل به ما فعلنا بهذا»؛ یعنی ای ولیّ خدا دیگر چه می فرمائی، اجازه می دهی که آنچه با آن فاسق کردیم با این مرد هم بکنیم. و اشاره به مأمون کردند. مأمون از شنیدن این سخن غش کرد و بی هوش شد و امام علیه السلام به ایشان امر نمود که «قِفا»؛ یعنی به حال خود باشید و شیران به حال خود باز ایستادند.
امام علیه السلام فرمود که گلاب و بوی خوش آورده و به زحمت فراوان مأمون را به حال خود آوردند و چون مأمون چشم باز کرد، شیران باز حرف خود را تکرار کردند و گفتند: أتاذن لنا ان نلحقه بصاحبه الذی افنیناه؟»؛ یعنی اجازه می دهی که او را به صاحبش که فانیش ساختیم ملحق سازیم؟ فرمود که «لا فان لله عزوجل فیه تدبیراً هو ممضیه»؛ یعنی اجازه نمی دهم چون حق تعالی در زنده بودن او حکمت و تدبیری دارد و می باید که باشد تا آن امر را امضا کند. و آن حضرت از این کلامی که فرمود، اشاره داشتند به زهر دادن مأمون به آن حضرت؛ پس شیران دوباره به حرف آمدند که «یا ولی الله! بماذا تأمرنا»؛ یعنی ای ولی خدا! ما را چه امر می فرمائی؟ در جواب فرمود: «عودا الی مقرکما کما کنتما»؛ یعنی به جا و مقام خود برگردید چنانچه بودید. پس شیران رفته به همان تکیه گاه چسبیدند، چنانچه اول بودند.

برگرفته از کتاب حدیقه الشیعه، مقدس اردبیلی


مطالب مرتبط