داستان کودکانه دلتنگی

دلتنگی

دلتنگی

از مشهد که برمی گشتیم خیلی دلم گرفته بود . توی قطار ساکت نشسته بودم و بیرون رو نگاه می کردم . انگار مادربزرگ متوجه ناراحتی من شده بود . چون یک سره داشت به من نگاه می کرد و سعی می کرد باهام حرف بزنه . ولی من دلم گرفته بود . هرچند مامان بزرگ رو خیلی دوست دارم ولی اوهم نتونست کاری کنه که حالم عوض بشه .

چند روزی شده بود که رسیده بودیم خونه ولی هنوز توی حال و هوای حرم و مشهد بودم .

5c0baa8083a25.jpg

دلم می خواست هر روز صبح که بیدار می شم برم حرم و زیارت کنم .

اون روز مادربزرگ اومد کنارم و گفت : خب دختر عزیزم بگو ببینم چرا این قدر ناراحتی ؟

گفتم : دلم خیلی برای امام رضا علیه السلام تنگ شده ای کاش می تونستیم مشهد بمونیم و هر روز بریم زیارت .

مامان بزرگ نگاهی بهم کرد و گفت : که این طور خوب دختر خوبم دل منم برای امام رضا عیه السلام تنگ شده ؟ گفتم : واقعا پس چرا ناراحت نیستین ؟

مامان بزرگ گفت : ولی الان به دختر خوبم کاری یاد می دم که فکر کنی هر روز کنار گنبد آقا هستی .

5c0baa9b20eca.jpg

با خوشحالی گفتم : راست می گین مادر بزرگ ؟

مادربزرگ گفت : آره دخترم . می خوام امروز صلوات خاصه رو یادت بدم .

اون چند بار با مادربزرگ صلوات خاصه رو تکرار کردم و تقریبا یاد گرفتم . حالا هر روز صبح که از خواب بیدار می شم چشام رو می بندم و فکر می کنم روبه روی گنبد آقا هستم و بعد صلوات خاصه امام رضا علیه السلام رو می خونم و به ایشون سلام می دم .

" اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی ، الامام التقی النقی و حجتک من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید ، صلاه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک .


مطالب مرتبط