زندگی می کردیم بدون ترس از نبودن نان در سفره شام؛ چرا که همسایه داشتیم.

زندگی بود که قرض داده می شد!

زندگی بود که قرض داده می شد!

ظهر جمعه نشسته ای و داری از رادیو قصه ظهر جمعه را گوش می کنی و داستان امیرارسلان نامدار. صدای زنگ در می آید. زیییینگ زیییینگ زیییینگ.

می روی جلوی در. پسرک همسایه است. سلام می کند و می گوید: «ببخشید! مامانم می گه دو تا دونه پیاز دارید؟»

برمی گردی به مادرت می گویی و بدون این که منتظر جواب بمانی، می آی از ظرف پیازها، سه چهار تا پیاز می گذاری در یک بشقاب و تحویلش می دهی. پسرک هم تا پیازها را می گیرد، می دود سمت دو سه خانه آن طرف تر و محکم درشان را می بندد.

دارید سفره ناهار را می اندازید که مادر متوجه می شود ظرف آب داخل جایخی یخ نبسته و آب گرم را هم که نمی شود آورد سر سفره. خودت تکلیفت را می دانی. با یک کاسه بزرگ راهی می شوی منزل همسایه کناری.

در میزنی و سلام می کنی و می گویی:

«ببخشید! مامانم می گه شما یخ دارید؟»

ظرف خالی را تحویل می دهی و چند دقیقه ای صبر می کنی تا یک ظرف پر از یخ بگیری.

دست پر برمی گردی سمت منزل و یخ ها را به مادر می دهی.

ناهار را می خوری؛ کارتون فوتبالیست ها که تمام می شود، می روی یک گوشه خانه زیر پنکه، زیر چادر نماز مادرت دراز می کشی و خوابت می برد.

ساعت حدود شش عصر است که مادر صدایت می کند.

5ce8e97572210.jpg

از خواب بیدار می شوی می روی سمت آشپزخانه. می بینی مادر آرد را ریخته داخل سبزی های خرد شده و ظرفش وسط آشپزخانه روی زمین است؛ ولی خودش مشغول شستن ماهی تابه.

مادر می گوید: «بیدار شدی قربانت شوم؟! برو در خانه نرگس خانم بگو مامانم می گه دو تا دونه تخم مرغ دارید؟» و باز تویی و همان جمله و دست پر هنگام برگشت به خانه.

شب نشسته اید جلوی تلویزیون که باز هم صدای زنگ در، تو را تا در کوچه می برد. پسرک همسایه روبرویی است. سراغ چهارپایه شان را می گیرد که دو روز قبل از ایشان قرض گرفته بودی. سری به نشانه تأسف و معذرت تکان می دهی و می روی برای پس دادن امانت مردم. چهارپایه را که برایش می آوری، به تو می گوید:

«ببخشید! مادرم می گه: اگه می شه شماره اون فامیلتون که ماشین لباس شویی قسطی می داد رو بدید.»

عجب بده بستانی بود؛ ساده، ولی گره گشا و کار راه انداز.

عجب بده بستانی بود؛ ساده، ولی گره گشا و کار راه انداز.

یخ، پیاز، تخم مرغ، نان آخر شب، سیب زمینی، چهارپایه، شماره تماس، جارو خاک انداز و خلاصه، زندگی بود که قرض داده می شد و کارها راه می افتاد.

زندگی می کردیم بدون ترس از نبودن نان در سفره شام؛ چرا که همسایه داشتیم؛ چرا که حرف مادر برای ما که هیچ، برای زن همسایه هم ارزش داشت.

و درد همسایه اش را داشت همسایه.

منبع: نشریه خانه خوبان، میثم ایرانی


مطالب مرتبط