سرداری که همه سالهای عمر خود را در مبارزه و مجاهدت گذراند. از قله های سربه فلک کشیده کردستان تا دره پنج شیر افغانستان. شهیدی که همه مبارزان و مجاهدان افغانستانی بخوبی او را می شناسند. او را باید سردار همدانی افغانستان خطاب کرد.

سردار غریب افغانستان

سردار غریب افغانستان

بعد از شهادتش، حضرت آقا تنها کسی بودند که هم منزل شهید رفتند، هم سر مزار او در بیرجند؛ تنها شهیدی که از رهبر انقلاب دو ترفیع درجه گرفت؛ ایشان بارها گفتند «شهید ناصری هم در غربت شهید شد و هم در غربت خواهد ماند به این خاطر که مظلوم شهید شد و مظلوم می‌ماند». »

محمودکاوه جذب او شد

پس از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، عازم مناطق جنگی شد. به جهت ضرورت حضور فیزیکی او در محل کارش در بیرجند و قائن ، مسئولان مانع اعزام او می‌شدند ولی او به جبهه غرب و جنوب می‌رفت و چهار بار دچار مجروحیت از ناحیه کمر و پا شد. ضمن پشتیبانی‌های تدارکاتی در شهرهای بیرجند، قائن و گناباد نقش بسیار مهمی را در بسیج نیروهای مردمی و اعزام آن‌ها به جبهه ایفا می‌کرد.در سال ۱۳۶۳ با حفظ سمت قبلی‌اش فرماندهی سپاه بیرجند را پذیرفت. ضمن اینکه مسئولیت یکی از محورهای اطلاعات و عملیات تیپ بیست‌ و یک امام رضا (ع) در عملیات عاشورا (میمک) را نیز به عهده گرفت که در این عملیات به‌شدت از ناحیه کتف و پا مجروح شد. در سال ۱۳۶۴ با محمود کاوه آشنا شد و کاوه که استعداد و پشتکار او را می‌دید، شهید را به تیپ ویژه شهدا جذب کرد و ریاست ستاد را به او سپرد.

داستان افغانستان

هم‌زمان با تجاوز شوروی سابق به کشور افغانستان، در جبهه خدمت به مردم محروم و مجاهدان افغانی به فعالیت مشغول شد. او به شکل گسترده‌ای به حمایت از نهضت جهادی رهبران افغانی و ملت محروم این کشور پرداخت و در همان زمان به شورش منافقین در شهرهای بیرجند، قائن و نواحی اطراف زادگاهش پایان داد. در سال ۱۳۵۹ ضمن پذیرش مسئولیت سپاه زیر کوه، به دو شهر «شیندند و فراه» سفر کرد. راهکارهایی را برای کمک به مردم و مسئولان افغانی ارائه داد.

شهید همدانی افغانستان

سردار فلاحی فرمانده سپاه بیرجند: «نقش شهید ناصری در افغانستان همانند نقش شهید همدانی در سوریه بود. شهید ناصری در حفظ اتحاد و انسجام مردم در افغانسان نقش مهمی را ایفا کرد. شهید ناصری در افغانستان در انتقال تجربیات دفاع مقدس مقدس به نیروهای مقاومت اسلامی در افغانستان نقش مهمی داشت.

اگر یکی مثل ناصری بود ...

مسئولان افغانستان ناصری را از خودشان می‏دانستند و گاهی چنان ارادتی به او نشان می‏دادند که واقعاً تماشایی و مثال زدنی بود. مثلاً دیده می‏شد دو فرمانده که کاملاً مخالف هم بودند اما هردوشان دید بسیار مثبتی نسبت به ناصری داشتند و از او تأثیر می‏گرفتند. یکی از این فرماندهان حرف اول و آخر را درباره‏ی ناصری زده بود. او در یکی از جلسات گفته بود: «اگر از بعد از پیروزی مجاهدین، یک ناصری می‏داشتیم حال و روز ما به این جا نمی‏کشید.» (حسنیان از همرزمان شهید)

خونسرد در مقابل گلوله های تانک

یک بار همراه او و چند نفر دیگر رفتم به «بادغیس» که یکی از خطوط مقدم نیروهای متحد با نیروهای طالبان به حساب می‏ آمد. با وجود این که چنین جلساتی را می‏ توانست در مکان‏ های مطمئن‏ تری هم برگزار کند، اما مخصوصاً به منطقه می‏ رفت تا باعث روحیه دادن به آنها شود. آن روز آن‏ها هم گویی از روی عمد، نقطه خطرناکی را برای برگزاری جلسه در نظر گرفته بودند. چون ناصری همیشه آنها را در نبرد با طالبان تشویق و ترغیب می‏ کرد، حدس می‏ زدم که شاید حالا می ‏خواهند او را محک بزنند. طولی نکشید که طالبان با گلوله ‏های تانک شروع کردند به زدن آن نقطه‏ ی حساس. گلوله‏ های تانک در آن نقطه به زمین اصابت می‏ کرد و منفجر می‏ شد و ناصری در تمام طول جلسه طوری که انگار در خانه‏ ی خودشان نشسته، عادی و طبیعی حرف می‏زد و توضیحاتی می‏داد. جالب بود که هیچ تغییری در چهره‏ اش ایجاد نشد.

(جعفرنژاد از همرزمان شهید)

دعا برای امام

از طرف مردم کلی کمک جمع شده بود برای افغانستان حاضر شد همه را از وسط کمونیستها رد کند و ببرد دره پنجشیر بدون هیچ تامین سیاسی. با احمد رحیمی رفت حتی احتمالش را هم نمیدادیم صحیح و سالم برگردند اما برگشتند وقی آمد می گفت نمیدونی مردم با چه شور و شوقی برای امام دعا می کردن.

اسلام خطرناک

نشسته بود روی زمین بهش گفتم حاجی من توی این افغانستان کسی رو ندیدم اندازه توخودش رو توی دردسر بندازه

شاید از سر دلسوزی گفتم بیا چند وقتی برو ایران هم به خودت برس هم به خانواده ات. یک تکه سنگ دستش گرفته بود داشت و روی خاکها نقش می کشید. سرش را بلند کرد خیره شد توی چشمهام دستش را گرفت سمتی که طالبان بودند گفت اگر نبود اسلام خطرناک این پدر سوخته ها همین کار رو هم میکردم.

نون خشک سنگ شده

از منطقه پنجشیر که آمد تا چند روز حال خودش را نمی فهمید با این که لاغر و ضعیف شده بود دستش به غذا نمی رفت اصرارش که میکردم . می گفت اون چیزهایی رو که من دیدم اگه تو هم میدی همن حال و روز رو داشت. آن روزها طالبان پنجشیر را محاصره کرده بود می گفت نمیدونی نون خشک سنگ شده چه قیمتی داره اونجا می گذارن چند ساعت بخیسه بعد هم با ولع می خورنش.

دفتر در ام القرای جهان اسلام

بچه های افغانی توی تهران یک دفتر فکسنی هم نداشتند ناصری خیلی جوش می خورد از این بابت خیلی این در و ان در زد این را ببین آن را ببین بالاخره توانست یک ساختمان برایشان جور کند خیلی خوشحال بود می گفت خدا رو شکر بالاخره این بچه ها توی ام القرای اسلام یه جا پیدا کردن.

روی حرف ناصری حرف نمی زد
ژنرال دوستم اولین بار او را در شهر غان دید. رفته بود آنجا تا آتش فتنه مزار شریف را بخواباند. خواباند هم، بعد از آن دوستم می گفت همی آقای ناصری بسیار خوب آدمی هست خیلی دلسوز افغانی هاست. می گفت دلم میخواد با همی آدم رفیق شم. رفیق هم شد. معمولا روی حرف ناصری حرف نمی زد حتی یک بار گفته بود اقای ناصری اگر بعد از پیروزی مجاهدین پیگری کار افغانستان می شد حالا گرفتار طالبان نمیشدیم.

محرومیت تا چقدر ؟
حسینیه بزرگی داشتیم توی مزار شریف محرمها ناصری هم می آمد آنجا گاهی دم در می ایستاد کنار من پیر و جوان که می امدند عزاداری خیره میشد بهشان دستهای پینه بسته صورتهای آفتاب سوخته لباسهای کهنه و وصله دار.

من خودم می دیدم اشک توی چشمهاش جمع می شود با یک دنیا اندوه می گفت آخه فقر و محرومیت تا چه قدر؟

کتابخانه مزار شریف

اسم کار فرهنگی که می امد انگار توانش دو برابر میشد هر کاری می توانست میکرد از خودش خیلی یادگار گذاشت همین کتابخانه مزار شریف یکیش اگر ناصری نبود کتابخانه هم راه نمی افتاد یعنی توی آن سالها کسی نمی توانست فکر کتابخانه باشد.
خبر را تلویزیون گفت

ماندگار شدنش در مزار شریف را میدانستیم و خبر حمله طالبان را به آنجا و این را که اسیر شده این قدر از جاهای ناجور جان سالم در برده بود اینبار دیگر به زنده ماندنش امیدوار بودم چهل شبانه روز تمام انتظار کشیدم که هر روزش صد سال طول کشید. روز چهلم از همه جا بی خبر تلویزیون را روشن کردم داشت خبر را میگفت.

روز چهلم

همان روز اول شهیدشان کرده بودن اول جنازه ها انداخته بودند توی چاه چند روز بعد کشیده بودند بیورن و دفن کرده بودند زیر خاک. روز چهلم بالاخره رسیدند ایران با خودم گفتم لابد دیگه چیزی از جسدش باقی نمونده ولی حتی جای گلوله ها روی بدنش پیدا بود.

همراه شهدا

توی دلم شک افتاده بود می گفتم بالاخره فرق که حتما می کنه شهدای جنگ خودمون شهید جنگ افغانستان.

می گفتم شهدای جنگ خودمون حتما مقامشون بالاتره. شب محمود را خواب دیدم شهدای زیادی همراهش بودند می گفت ناصری هم اومده پیش ما.

سرانجام سردار محمدناصر ناصری، این انسان خستگی ناپذیر در روز 17 مرداد ماه سال 1377 توفیق این را یافت تا در شهر مزار شریف کشور افغانستان به نحوی بسیار مظلومانه شهد شیرین شهادت را بنوشد.

منبع
کتاب یادگاران 13 روایت فتح

مطالب مرتبط