ابو‌محمد وارد خانه شد، ‌ دستارش را به کناری انداخت و به دیوار تکیه زد..

سِرّ درون

سِرّ درون

ابو‌محمد وارد خانه شد، ‌ دستارش را به کناری انداخت و به دیوار تکیه زد...
همسرش جلو آمد و گفت: « خسته نباشی مرد، گرفته ای؟» ابو محمد دستی به سرش کشید و گفت: «کلافه شده ام، هرکار می کنم از پس بدهکاری هایم بر نمی آیم، دیگر نمی دانم چه کنم!» و پایش را دراز کرد.
همسرش کنارش نشست و با صدایی مهربان گفت: « خدا بزرگ است نگران نباش. چرا به نزد علی بن موسی الرضا (علیه السلام) نمی روی؟ دست رد به سینه کسی نمی زند. » مرد نفس عمیقی کشید، ریش هایش را در مشتش گرفت و گفت: «فردا باید لوازمم را جمع کنم و یک سفر به نزد امام بروم»...
به محض این که به خراسان رسید، به دیدن امام (علیه السلام) رفت. وارد خانه که شد امام (علیه السلام) رو به او کرد و گفت: «اى ابومحمّد! ما خواسته و حاجت تو را مى دانیم... ، عجله نکن و ناراحت مباش، ما خواسته ات را برآورده مى کنیم. » ابو محمد نفس راحتی کشید، گوشه ای نشست و به قدری مجذوب امام شد که متوجه تاریکی هوا نشد. تا به خودش آمد، از جایش بلند شد تا شب را در مهمانسرایی بگذراند و مزاحم امام نشود. اما امام از او خواست شب را همان جا بماند...
صبح تا چشمانش را باز کرد امام (علیه السلام) ظرف صبحانه ای برایش آورده بود. «آیا حاضر هستى نزد ما بمانى، یا آن که قصد مراجعت و بازگشت به خانواده خود را دارى؟» ابومحمد لبخندی تشکر آمیز زد « چنانچه لطف نموده، خواسته و نیازم را برآورده فرمائید، از محضر شما مرخّص مى شوم». امام (علیه السلام) دستشان را به زیر تشکی که رویش نشسته بودند کردند و سکه هایی به ابومحمد دادند. ابومحمد بی این که مشتش را باز کند تشکر کرد و بیرون آمد.
امام (علیه السلام) کنارسکه ها نامه ای گذاشته بود: «اى ابومحمّد! این پنجاه دینار را به تو هدیه دادیم که بیست و شش دینار از آن را بابت بدهى خود پرداخت کنى و بیست و چهار دینار باقى مانده را هزینه و مصرف زندگى خود گردانى و نیز خانواده ات را از سختى و ناراحتى نجات بدهى. »

حسن حامد لبافیان


مطالب مرتبط