نزد حضرت آمد و حاجت خویش را ( به زحمت ) بیان کرد، حضرت فرمود: مگر من در خواب، به تو یاد ندادم، برو آن دارو را به کار گیر. آن مرد گفت ...

شفا دادن بیمارى در رباط سعد

شفا دادن بیمارى در رباط سعد

قافله ‏اى از خراسان به طرف کرمان مى ‏رفت که در کوه کرمان مورد دستبرد راهزنان قرار گرفت. ایشان مردى را که فکر مى ‏کردند اموال بسیاری دارد، نگه داشتند و مورد شکنجه فراوان قرار دادند تا شاید با دادن مال بسیار، جان خود را خریدارى کند. او را میان برف نگه داشتند و دهانش را از برف پر کردند، تا آن که زنى او را از بند رها کرد و موفق به فرار شد اما دهان و زبان او فاسد گشت به گونه‏ اى که نمى ‏توانست سخن بگوید. ( مگر با سختى فراوان ) در خراسان شنید که حضرت رضا (ع) در نیشابور است. در خواب دید که کسى به او مى‏ گوید پسر رسول خدا در خراسان است، از او درباره ناخوشى خود بپرس تا دوایى به تو معرفى کند و شفا یابى؛ آن مرد می گوید: در خواب به طرف حضرت رفتم و جریان خود را بازگو کردم. حضرت فرمود : زیره و آویشن و نمک را با هم بکوب و دو سه مرتبه بر دهان بریز تا خوب شوی!

از خواب بیدار شد، بدون آن که به دستور عمل کند و به کسى اطلاع دهد به طرف نیشابور آمد، کنار دروازه نیشابور به او گفتند : حضرت رضا (ع) از نیشابور کوچ کرده، در [ رباط سعد ] مى ‏باشد.

نزد حضرت آمد و حاجت خویش را ( به زحمت ) بیان کرد، حضرت فرمود : مگر من در خواب به تو یاد ندادم، برو آن دارو را به کار گیر. آن مرد گفت: اگر مى‏ شود دوباره بفرمایید، حضرت رضا (ع) همان دستور را تکرار نمود؛ آن مرد دارو را استفاده کرد و عافیت یافت.

ابوحامد احمد بن على ثعالبى گوید : من از ابواحمد عبدالله بن عبدالرحمن معروف به صفوان شنیدم که مى‏ گفت: من آن مرد را دیدم و این جریان را از خود او شنیدم.


منبع: حکایت آفتاب، تالیف سیدمحمدنجفی یزدی، تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس، نشر قدس رضوی.


مطالب مرتبط