هرثمه به سمت خانه امام راه افتاده بود تا قبل از هرکاری به زیارت حضرت برود..

شمشیر برهنه

شمشیر برهنه

هرثمه به سمت خانه امام راه افتاده بود تا قبل از هرکاری به زیارت حضرت برود...

نزدیکی های خانه امام که رسیدی شلوغی و هم همه ای بی وصف را در اطراف خانه امام مشاهده کرد، همانجا ایستاد، با دقت به اطراف نگاه کرد، در آن بین چشمش به صبیح افتاد که بی رمق کناری ایستاده بود. با دست اشاره ای به او کرد و پنهانی با او وارد صحبت شد: «سلام صبیح. چه خبر است؟» صبیح نفس عمیقی کشید بغض درون گلویش را قورت داد و با صدای آرامی گفت:«معجزه معجزه» و شروع به گریه کرد...
هرثمه از تعجب نمی دانست باید چه بکند برای همین شانه های صبیح را تکانی داد و گفت:«چه شده؟ بگو؟»
صبیح دهانش را نزدیک هرثمه آورد و گفت:« دیشب مامون به من و سی نه نفر دیگر از غلامانش امر کرد هر کدام مخفیانه به خانه امام برویم و حضرت را در بستر شهید کنیم» اشک اجازه نداد مابقی حرفش را بزند اما هرثمه با نهیبی گفت:«چه شده؟» صبیح آب بینی اش را بالا کشید و گفت:« من هم رفتم، اما فقط یک کنار ایستادم و دیدم به حضرت حمله کردند... نمی توانستم کاری بکنم... و او را شهید ...»
هرثمه روی زمین نشست، دست هایش را روی سرش گذاشت و شروع به گریستن کرد ، صبیح کنارش نشست و گفت:« صبح مامون با پیراهن چاک داده و پای عریان اعلام عزاء کرد و جلوی اتاق حضرت آمد که دید صدای زمزمه ای از اتاق می آید، نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت: برو ببین چه کسی درون اتاق است» هرثمه سرش را بالا آورده بود و با گوشه آستینش اشک هایش را پاک کرد و به چشم های صبیح خیره ماند، صبیح ادامه داد: «وارد که شدم، کسی درون محراب مشغول نماز بود، جلو که رفتم دیدم امام است، ضعف کردم به زمین افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد. اما وقتی بهوش آمد امام لبخندی زدند و فرمودند: آن ها مى خواهند نور خدا را خاموش کنند؛ ولى خداوند نگهدارنده حجّت خود مى باشد.» هرثمه همانجا که نشسته بود به زمین سجده ای کرد و روی صبیح را بوسید.

منبع :عیون اخبار الرضا ج2، ص 214، حدیث 22 و اثبات الهداة ج4، ص 269، حدیث 60
حسن حامد لبافیان


مطالب مرتبط