گفتم: اى پسر رسول الله، اکنون مأمون مى‏آید و رضا را از من مى‏خواهد چه کنم؟ فرمود: ساکت باش برمى گردد، اى اباصلت هیچ پیامبرى نیست ...

شهادت امام رضا(ع)

شهادت امام رضا(ع)

اباصلت می ­گوید: حضرت رضا(ع) لباس ‏هاى خویش را پوشید و در محراب به انتظار نشست تا آن که غلام مأمون آمد و حضرت را خواست؛ امام حرکت کرد، من نیز رفتم، مقابل مأمون سبدى از انگور و دیگر میوه‏ ها بود، همین که حضرت رضا (ع) را دید از جا برجست و حضرت را در آغوش گرفت میان دو چشم حضرت را بوسید و در جاى خود نشاند و گفت:
اى پسر رسول الله! من انگورى بهتر از این ندیدم. حضرت فرمود: چه بسا که انگور خوبى باشد از بهشت! مأمون گفت: از آن بخور.امام فرمود: مرا معذور دار. گفت: چاره ‏اى نیست، چرا نمى ‏خورى مگر مرا متهم مى‏ کنى و بـه من شک دارى؟ حضرت آن خوشه را گرفت و سه دانه از آن میل نمود و بر زمین انداخت و برخاست.
مأمون گفت: به کجا مى ‏روى؟ فرمود: آن جا که مرا فرستادى. آن گاه در حالى که سر حضرت پوشیده بود بیرون آمد و من با حضرت سخن نگفتم حضرت وارد خانه شد و در بستر خویش خوابید و دستور داد تا در خانه بسته شود. در را بستم و در حیاط خانه غمگین مانده بودم، ناگاه نوجوانى زیبا و مشکین موى دیدم که از همه به حضرت رضا (ع) شبیه ‏تر بود، به طرف او رفتم و گفتم: از در بسته چگونه وارد شدى؟ فرمود: آن که مرا از مدینه در این هنگام به این جا آورد، هم او مرا از در بسته وارد خانه کرد.
عرض کردم شما کیستید؟ فرمود: منم حجت خدا بر تو اى اباصلت، منم محمد بن على (امام جواد)، سپس به طرف پدر بزرگوارش رفت همین که حضرت رضا (ع) فرزندش را دید از جا برخاست ، او را در آغوش گرفت و میان دو چشمش را بوسید و غرق در بوسه کرد با او سخنانى مخفیانه گفت ( از اسرار امامت ) که نفهمیدم... آنگاه روح مطهرشبه رضوان پرواز کرد.
حضرت جواد مشغول غسل پدر شد. خواستم کمک کنم، فرمود: با من هستند کسانى که کمک دهند، سپس فرمود: برو اندرون کفن و حنوط را بیاور، پدر را کفن کرد و بر او نماز خواند. سپس فرمود: تابوت را بیاور، عرض کردم: بروم نزد نجار تا تابوت درست کند؟ فرمود: به اندرون برو آن جا تابوتى هست! به اندرون رفتم تابوتى دیدم که قبل از این ندیده بودم، پدر را در تابوت نهاد و دو رکعت نماز خواند که ناگاه سقف شکافت و تابوت از سقف خارج شد!
گفتم: اى پسر رسول الله، اکنون مأمون مى ‏آید و رضا را از من مى‏خواهد چه کنم؟ فرمود: ساکت باش برمى گردد، اى اباصلت هیچ پیامبرى نیست که در مشرق بمیرد و وصى او در مغرب باشد مگر این که خداوند میان روح و جسم آن ها جمع مى‏کند (یعنى حضرت را نزد پیامبر (ص) برده ‏اند) هنوز سخن حضرت تمام نشده بود که سقف دوباره شکافت و تابوت فرود آمد، حضرت جواد (ع) پدر را از تابوت در آورد و در بستر قرار داد گویا که هنوز غسل و کفن نشده است.
سپس فرمود: اى اباصلت! برخیز و در را براى مأمون باز کن. در را باز کردم دیدم مأمون است با غلامان، آن ملعون (که شهادت حضرت برایش قطعى شده بود) با گریه در حالى که گریبان چاک داده بود و بر سر مى‏زد، وارد شد و مى‏ گفت: اى سرور من، دل مرا با مصیبت خود به درد آوردى؛ و همان گونه شد که حضرت رضا (ع) خبر داده بود. تاریخ شهادت آن حضرت طبق روایات مشهورتر در ماه صفر سال 203 هجرى، در سن 55 سالگى بوده است.

منبع: حکایت آفتاب، تالیف سیدمحمدنجفی یزدی، تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس، نشر قدس رضوی.


مطالب مرتبط