خاطراتی از روزهای سخت مردم ایران و ضعف و ذلت حاکمی که دست نشانده انگلیس بود و با اشاره آنها عزل و به جزیره موریس تبعید شد.

فرجام رضا شصت تیر

فرجام رضا شصت تیر

آخر و عاقبت مزدوری اجنبی و زور گویی در مقابل ملت ...

دستور رضا میرپنج به ترک مقاومت

حسین فردوست در کتاب خاطرات خود می نویسد:
روز ششم شهریور منصورالملک آمد. انگلیسی ها توسط او پیغام فرستاده بودند که: روس ها گفته اند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! به نظر می رسد که تعمداً مسئله را از قول روس ها گفته اند تا رضاخان بیشتر بترسد.... [رضاخان] بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانه ها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگان آمده بودند. رضاخان وارد یک سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی به جا آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانه هایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد.

سربازهای گرسنه و بی پول

فردوست در تشریح وضعیت سربازخانه ها و هرج و مرج بین نیروهای مرخص شده می نویسد : دیدم که تفنگ ها و مسلسل های سبک و سنگین که فکر می کنم حدود 20 هزار سلاح مختلف بود، روی زمین ریخته شده، در میدان رهاست و جوی ها آب پر است از اسلحه! درها باز بود و کسی نبود از ما بپرسد چکاره اید؟ اسلحه ها را در جوی های آب انداخته بودند و تعمداً آب را رها کرده بودند تا غیر قابل استفاده شود! در خیابان ها درهم و برهم تفنگ افتاده بود و خلاصه منظره غریبی بود. جاده ها و خیابان های تهران مملو بود از سربازهایی که بدون پول و گرسنه، پیاده به سوی روستاهایشان می رفتند.

استعفای آماده

محسن فروغی پسر ذکاالملک فروغی ماجرای استعفای رضاشاه را از زبان پدرش اینگونه بیان میکند:« بامداد روز 25 شهریور تلفن منزل ما به صدا درامد. .... پدرم فوری متوجه شد و به محض برداشتن گوشی، ادای احترام کرد. رضاشاه گفت: من به سمت کاخ مرمر میروم، شما هم به انجا بیایید تا مذاکره کنیم. پدرم فوری لباس پوشید، از روی میز کار خود قطعه ای کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد. چند خطی نوشت. نوشته را در جیب خود گذاشت و به سمت کاخ مرمر رفت. رضاشاه در داخل باغ قدم میزد. به محض دیدن فروغی او را به اتاق کار خود در طبقه دوم می برد و می گوید: استعفای من را بنویس. پدرم کاغذی را که در منزل نوشته بود از جیب خود بیرون می اورد و شروع به خواندن آن می کند. رضاشاه با تعجب می گوید:« معلوم می شود قبلا استعفای مرا تنظیم نموده اند. وقتی متن تمام شد، شاه می پرسد: همین کافی است چیزی اضافه نمیکنی؟ پدرم می گوید ضرورتی ندارد چیزی اضافه شود. ... در همین موقع ولیعهد به آنان می پیوندد و با رنگ و روی پریده و قیافه اشفته، به دقت حرکات پدرش را از سر می گذراند. 1»

التماس رضاخان برای پسرش

روز چهارم شهریور رضاخان به صورت مخفیانه و بدون اسکورت به خانه فروغی می رود و ساعاتی را با وی خلوت می کند.

فردوست ماجرای این ملاقات را اینگونه روایت می کند: « رضاخان در این ملاقات ملتمسانه به فروغی می گوید که من از شما راه نجات می خواهم،فروغی پاسخ می دهد که خودت راه نجات نداری ولی اگر می خواهی بیشتر غرق نشوی باید این کار ها را بکنی؛ اول باید فوری دستور آتش بس بدهی که روس ها وارد تهران نشوند( روس ها در آن موقع به حوالی قزوین رسیده بودند) و اگر مقاومت کنی مسلماً روس ها تهران را اشغال خواهند کرد و توسط آنها به اسارت گرفته خواهی شد! و دیگر من هیچ تضمینی نمی توانم بکنم.
دوم اینکه هیچ راهی جز ترک ایران نداری. رضا پاسخ می دهد که امر شما را اطاعت می کنم، فقط خواهشی دارم و آن این است که تدوام سلسله پهلوی توسط ولیعهد را تضمین کنید. فروغی پاسخ می دهد من تلاش می کنم ولی مطمئن نیستم. رضاخان می گوید لااقل یک اطمینان نسبی بدهید که پس از من محمد رضا، شاه خواهد شد.
به هرحال رضاخان موفق می شود قول مساعدی از فروغی بگیرد و بسیار راضی و خوشحال از خانه فروغی خارج می شود... جزئیات این دیدار محرمانه و بسیار سری را رضاخان برای محمدرضا تعریف کرد و او همه و همه را به من گفت.

ارتش بیل ها

مهندس جعفر شريف‌ امامي- استاد اعظم لژ فراماسونري و از وابستگان و وفاداران جدي رژيم پهلوي- در خاطرات خود بيان مي‌دارد: «روزي موقع خروج ديدم كه سرگرد لئالي، معاون پليس راه‌آهن، در ايستگاه راه‌آهن يك گوشي تلفن به دست راست و يك گوشي ديگر را به دست چپ گرفته و مطالبي را كه از يك طرف شنيد به طرف ديگر بازگو مي‌كند، چند دقيقه ايستادم
ديدم مي‌گويد كه روسها از قزوين به سمت تهران حركت كرده‌اند و ايستگاه بعد نيز مطلب را تأييد كرده و بدون (تحقيق) موضوع را به رئيس‌شهرباني با تلفن اطلاع مي‌دهد و او موضوع را به هيئت وزيران و از آنجا به دربار و به اعليحضرت خبر مي‌دهند كه روسها به سمت تهران سرازير شده‌اند. ايشان (رضاشاه) دستور مي‌دهند كه فوراً اتومبيل‌ها را آماده كنند كه به طرف اصفهان حركت كنند... زودتر رفتم به منزل
ولي از آنجا به راه‌آهن تلفن كرده و خط قزوين را گرفتم. پس از بررسي و پرسش از ايستگاه‌ها، معلوم شد چند كاميون عمله كه بيل‌هاي خود را در دست داشتند به طرف تهران مي‌آمده‌اند و چون هوا تاريك بود، نمي‌شد درست تشخيص دهند، تصور كرده‌اند كه قواي شوروي است كه به طرف تهران مي‌آيد. لذا بلافاصله مطلب را به اعليحضرت گزارش (دادم تا) از حركت خودداري شود.

شاه وحشت زده

اشرف پهلوی نیز می نویسد: «اطلاع بر این جریانات برای پدرم بقدری غیرمنتظره بود که یکباره قدرت مقاومتش را از دست داد و دچار چنان وحشتی شد که بدون توجه به عواقب کار و اثری که انتشار این خبر درمردم کرد از تهران به اصفهان می رود و تصمیم می گیرد آن شهر را پایتخت کند.
من ان موقع پدرم را مردی شجاع و قوی تصور می کردم و در حققت در ابتدای کار هم همینطور بودو ولی بعدها به خاطر سن زیاد و ترس از روس ها که با طرفدارانش در ایران با خشونت رفتار کرده بود، وقتی دید ارتشی که آن همه برای ایجادش خون دل خورده و تمام اتکایش به آن بوده به این زودی و سادگی مضمحل شده و روس ها به طرف تهران حرکت کرده اند روحیه خود را به شدت باخت.»

پیرمرد شکسته

اشرف پهلوی وضعیت پدرش را بعد از استعفا اینگونه روایت می کند:« در روز 25 شهریور 1320، 22روز پس از حمله به ایران، پدرم دریافت که برای حفظ و نجابت سلطنت، چاره ای جز کناره گیری و استعفا ندارد. رادیو تهران اعلام کرد که محمدرضا پهلوی شاه جدید ایران است. روز بعد در حالی که در کنار پنجره خانه مان در اصفهان بودم، مرد بسیار پیری را دیدم که با دو نفر به طرف خانه ما می آمد. وقتی ایشان نزدیکتر شدند، از تعجب خشکم زد. متوجه شدم این پیرمردی که لباس نظامی به تن نداشت، پدرم است. هنگامی که گذشته را در نظر می آورم، این طور به نظرم می رسد که ممکن است پدرم بلافاصله پس از استعفا از سلطنت، سکته خفیفی کرده باشد. ... حالا دیگر پدرم هم مانند ما در کنار رادیو در انتظار شنیدن اخبار می نشست.»2

رضاخان به من تکیه کرد

شمس پهلوی دیگر دختر رضاخان می گوید:« ناگهان دیدم اتومبیل ناشناسی وارد عمارت شد و پدرم از آن پیاده شد. من فورا از پله ها پایین دویده و به استقبال شتافتم. آثار غم و خستگی در چهره ایشان کاملا نمایان بود و به قدری خسته و افسرده بودند که هنگام بالا آمدن از پله ها به کلی به من تکیه کردند و من ایشان را در حقیقت از پله ها بالا بردم. »3

تنفر مردم از رضاخان

«یرواند آبراهامیان» در کتاب «ایران بین دو انقلاب» می نویسد:« وابسته مطبوعاتی انگلیس در تهران نیز چنین گزارش می دهد: اکثریت وسیع مردم از شاه متنفرند و از هرگونه تغییری استقبال خواهند کرد ... به نظر می رسد که این مردم حتی گسترش جنگ در ایران را به بقای رژیم حاضر ترجیح خواهند داد». خودروی حامل «رضاخان» با سرعت به راه افتاد تا او را هر چه سریع تر به بندرعباس برساند.

گلی که به سر ایران زد

«پیتر آوری» می نویسد:«هنگامی که رضاشاه از جاده یزد و کرمان می گذشت، برای آخرین بار شهرهای کشور خود را دید که سلطنت او، گُلی به سر آن ها نزده بود، شهرهایی که مردم آن جا از فرط گرسنگی در آستانه مرگ بودند.»

-----------------------------------------

پی نوشت

1- باقر عاقلی، ذکاالملک فروغی و شهریور 1320، نشر علمی و سخن، ص137

2و3- سید قاسم یا حسینی، شهریور1320، انتشارات مدرسه، ص199و200

برای مطالعه بیشتر

1- پدر و پسر؛ ناگفته‌ها از زندگی و روزگار پهلوی‌ها، محمود طلوعی

2- ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، خاطرات حسین فردوست، موسسه اطلاعات و موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

3- تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی، جلد هفتم، انتشارات امیرکبیر

4-خاطرات مهندس جعفر شريف‌امامي، طرح تاريخ شفاهي هاروارد

5- پاسخ به تاریخ، محمدرضا پهلوی، ترجمه حسین ابوترابیان

6- اقتصاد سیاسی ایران، محمد علی همایون کاتوزیان، نشر مرکز


مطالب مرتبط