داستان ماه پنهان برای کودکان

ماه پنهان

ماه پنهان

دایی رسول دستم را گرفته بود و با شتاب ازمیان جمعیت می گذشتیم . پرچم سبز حرم ازدور پیدا بود. با او بیرون رفتن راخیلی دوست داشتم . هروقت از سربازی می آمد ، سری هم به خانه ما می زد . دیروز اتفاق جالبی افتاد. توی پیاده رو جوانی را دیدیم که داشت بسته های نذری پخش می کرد . به من و دایی رسول هم داد . دایی گفت قبول باشه .ان شالله سرباز مولا باشی. جوان خندید وگفت:الهی آمین!ان شالله ظهور آقامون.

یک چیزهایی را درباره امام زمان می دانستم ،اماهمیشه برایم پرسشی بی پاسخ باقی مانده بوداین که معنای غایب بودن و پنهان بودن امام غایب چیست؟آیا منظور از غیبت آن حضرت این است که بدن امام زمان از دیده ها پنهان است وهیچ کس او را نمی بیند یا منظور چیز دیگریست؟هم کلاسی ام صالح می گفت:اودر بیابان های دور زندگی می کند.

وحید پسرخاله ام می گفت:امام زمان توی آسمان است هروقت به زمین بیاید ظهورمی کند وما او را می بینیم .اما من نمی دانستم کدام درست است .از دایی پرسیدم یعنی امام زمان واقعا دیده نمی شود؟ درحالی که به مردم اشاره می کرد با لبخند پاسخ داد :آفرین پسر، تو به چه چیزهای خوبی فکر می کنی ....واقعا خیلی دوست داری بدونی؟

با شوق و هیجان گفتم: بله... بله.

حالا دیگر جلوی صحن ایستاده بودیم . من ودایی دستمان را روی سینه مان گذاشتیم وکمی خم شدیم وسلام دادیم دایی دستم را گرفت و گفت:به من بگو زائرها رو می بینی؟ گفتم: بله که می بینم خیلی هم زیادند . می تونی بگی کدام یک از اونا دکتر وکدام یک مهندس اند؟گفتم : نه

-پس اونارو می بینی ولی نمی شناسی؟

-بله

-ببین پسرخوب ، ماجرای امام زمان عجل الله فرجه هم همین طوره یعنی ایشون به فرمان خدا،الان در زمین زندگی می کنه و بین همه ی مردم هستند .

درهر کشوری وبا هر مردمی می تونه باشه و به اونا کمک برسونه.

مردم آن حضرت رو می بینند وبا اون بزرگوار رفت وامد وگفتگو می کنند ولی ایشان را نمی شناسند و متوجه نمی شوند که این آقا،حضرت مهدی عجل الله است.صدای اذان ازسمت گلدسته های حرم می آمد.دایی قدم هایش راتند تر کرد.ما داخل صحن بودیم .انگار صدای تپش قلبم را درسینه ام می شنیدم . با خودم فکر می کردم امام زمان با آن همه خوب بودن چقدر می تواند زیبا ومهربان باشد.

به صورت آدم هایی که در کنار حوض های صحن ، وضو می گرفتند با احترام نگاه می کردم.

در دلم می گفتم : وای خدای من .

یعنی او در بین ما آدم هاست وهمه ی کارهای ما را می بیند،دوست داشتم پسر بهتری باشم. خادمی با چوب پرش به من اشاره می کرد تا در صف نماز جماعت صاف بنشینم . دایی داشت نماز زیارت می خواند ومن به امام زمان عجل الله فرجه فکر می کردم.


مطالب مرتبط