تو دیگر یک آدم معمولی نیستی...

من

من

تو دیگر یک آدم معمولی نیستی...
درست است که چند ساعت قبل با دوستانت آمده بودی و با آن ها در یک رتبه بودی، اما حالا دیگر مقامات بالایی داری.
- چه می گویی؟ ایشان از سر لطف و مهربانی است که با تو این گونه برخورد کرده اند.
- نخیر. حرفت درست است، اما تو موقعیت دیگری داشتی که توجه خاصی به تو کردند. اگر فقط از سر لطف و مهربانی بود، چرا یوسف خیاط را نگه نداشتند؟ مگر آن ها با تو به خانۀ او نیامده بودند؟
- ما همه با هم آمده بودیم اما من از امام سؤال های بیشتری کردم و هنوز سؤال هایم ادامه داشت. آن ها دیگر کاری نداشتند. برای همین رفتند.
- یادت رفت که همه بلند شدند و آمادۀ رفتن بودند؟ تو هم برخاستی. امام اشاره ای به تو کردند و فرمودند: «ای احمد، تو بنشین...» تازه نگفتند: بزنطی بنشین! فرمودند: احمد، احمد...
- بس است دیگر. مثل موریانه به جان ایمانم افتاده ای تا مرا مغرور کنی. این کارها و رفتار علی بن موسی فقط از سر لطف و مهربانی است. وگرنه من هیچ برتری ای نسبت به باقی افرادی که به دیدن آقا آمده بودند ندارم.
- حالا می گوییم به خاطر مهمان نوازی و مهربانی فرمودند تو بیشتر بمانی. این را چه می گویی که وقتی مقداری از شب گذشت، گفتی: «دیگر شب شده است...» حرف امام را فراموش نکردی که مانند پدری دلسوز فرمود: «ای احمد می روی یا همین جا می مانی؟» این را که می گویم تو دیگر جزء اولیاءالله شده ای این است که وقتی گفتی: «قربانت گردم اکنون شب است و اگر اجازه دهید می روم و اگر میل دارید همین جا می خوابم» امام لبخندی به تو زدند و فرمودند: «همین جا بمان. اکنون نگهبانان در کوچه هستند و مردم هم آرام گرفته‏اند». خب این حرف یعنی تو دیگر...
- بس کن دیگر، تو دیگر از کجا آمده ای که امشب دست از سر من بر نمی داری؟ این ها هم از مهمان نوازی و حسن خلق شان است. من که ارزشی ندارم. فقط یکی از محبان اویم.
- این را چه می گویی که وقتی می خواستی آمادۀ خواب شوی دستور دادند رختخواب مخصوص خودشان را برایت بیاورند. می دانی آن رختخواب چیست؟! رختخوابی است که فرزند رسول خدا روی آن خوابیده. یعنی این رختخواب را برای هر میهمانی که از راه برسد پهن می کنند؟ می خواهند با این کار به تو بفهمانند که دیگر... .
حس کرد چیزی به پایش خورد. سجده رفته بود تا شکر نعمتی که خدا در آن شب نصیبش کرده بود برآورد. نعمت مهمانی نزد علی بن موسی، همکلامی با او، مشرف شدن به عقاید تازه بواسطۀ مباحثه با امام و در نهایت ماندن در نزد او. به خاطر آن ضربۀ آرام، سریع سرش را از سجده بلند کرد. خود امام کنارش، نیم خیز شده بود. با مهربانی فرمود: «ای احمد، امیر المؤمنین (ع) از صعصعة بن صوحان در هنگام بیماری عیادت کردند. هنگامی که از منزل او بیرون آمدند، فرمودند: ای صعصعه، بواسطۀ عیادت من، بر برادرانت فخر نفروشی. از خداوند بترس... پس احمد، بدان من نیز وظیفه ای داشتم تا از مهمان خود به خوبی پذیرایی کنم، حال تو سزاوار این محبت ها باشی و یا نباشی فرقی نمی کند. مهم مهمان نوازی است که من عمل کردم. بنا بر این برای تو جایز نیست به خاطر این امور خود را برتر دانسته، نسبت به دیگران فخر فروشی کنی.»
امام این را گفت و بزنطی را با خود و شیطانی که وسوسه اش می کرد تنها گذاشت.

نویسنده : رضا وحید


مطالب مرتبط