داستان مهربانی امام

مهربانی امام

مهربانی امام

خانم گنجشک کلی گشت و گشت تا تونست توی نوک کوچیکش یه عالمه غذا واسه جوجه های کوچیکش جمع کنه .بعد شاد و خوشحال پر زد و پر زد تا برگرده به خونش . تند و تند بال می زد آخه دوست نداشت جوجه هاش بیشتر از این گرسنه بمونند .

5c0e58886a4a0.jpg

رفت و رفت و رفت تا رسید . گنجشک خانوم لونش میون آجرای یک خونه قدیمی بود اما وقتی رسید به اون جا روی نرده های ایوون نشست و قلب کوچیکش از ترس تند و تند می زد آخه اون یک مار دیده بود ، یک مار زشت و بدجنس که داشت از دیوار بالا می یومد و خودشو به لونه ی گنجشک می رسوند .

5c0e58ab165df.jpg

مامان گنجشکه خیلی نگران جوجه هاش بود . اگه اون مار بدجنس به لونش می رسید همه ی جوجه هاش رو می خورد .

همین طور که خیلی نگران بود و دور رو بر لونش می چرخید یک دفعه صدای آقایی رو از جلو در خونه شنید .

آقای مهربونی که داشت صحبت می کرد امام رضا علیه السلام بود گنجشک کوچولو می دونست امام رضا علیه السلام خیلی مهربونند و می تونند کمکش کنند . پس پر زد و رفت کنار امام رضا علیه السلام .

5c0e58cae3feb.jpg

جیک جیک کرد و بالا و پایین می پرید امام رضا (ع) هم یک چوب برداشتند و به سلیمان دادند و گفتند برو روی ایوان و ماری که داره به سمت لونه این گنجشک می ره را از بین ببر . سلیمان هم رفت و این کار رو کرد اما خیلی تعجب کرده بود آخه امام که اون مار رو ندیده بودند پس چه طور فهمیده بودند که اون جا یک ماره ؟

5c0e58f9a0277.jpg

وقتی سلیمان از روی ایوان پایین آمد از امام پرسید : شما چطور فهمیدین که یک گنجشک اون جاست ؟

امام رضا علیه السلام هم گفتند خود گنجشک به من گفت .

بچه های عزیز امام مهربون ما حرف یک گنجشک کوچولو رو فهمیدن و بهش کمک کردند پس شما هم دستای گوچیکتون رو بیارید بالا و هر چی دلتون خواست از امام رضا علیه السلام بخواید و برای تمام مریض ها دعا کنید که شفا پیدا کنند .


مطالب مرتبط