آمده ام ضامنم شوید، تا برای همیشه دست صیاد گناه از سرم کوتاه شود.

مهربانی میراث قبیله ی شماست

مهربانی میراث قبیله ی شماست

تا به حال آن قدرها که دلم می خواسته با نامتان خلوت نکرده ام، امام پروازها و کبوترها؛ جای بودنتان هرگز در دل های ما خالی نیست، حضور روشنتان، دل های ما و آسمان شهر را نورباران می کند.

مولای من؛ بی قرارترین کبوترها بر فراز یادتان آرام می گیرند و همه ی گمشده ها در جستجوی راه، نگاهشان را به سمت گلدسته های شما که نشان هدایتند، دوخته اند و من که سقف دلم کوتاه است، در پناه بلندای گنبد شما در جست و جوی آسمانم.

در سقف کوتاه دلم، ابرها تکه تکه اند و باران نمی بارد، ابرها سیاهند. مثل کلاغی که با حسرت به سپیدی کبوتران گنبد طلا می نگرد. مولای من! ابرهای سترون دلم را با گوشه چشمی بارانی کنید و بگذارید کلاغ ها به آستانتان بیایند تا کبوتر شوند. دلم می خواهد کبوتر شوم. کبوتری از آن دسته که فقط برای پرواز سقاخانه برگزیده اید. من تشنه ی محبت و رأفتم.

مهربان! سقاخانه ات همه ی تشنگان را دریا دریا معرفت می نوشاند. می دانم لایق نیستم اما در آستانه ی محبت شما در عجبم! چرا دستم به دامن نگاهتان نمی رسد؟! اگرچه کوتاهی از دست من است، شما بزرگوار و دستگیرید و دست نگاهم را پس نخواهید زد. مولای من! از این آستانه ی امن و از خانه ی کریم، کجا بروم.

امام آمدن ها! آمده ام که بمانم. آمده ام که مجاور بشوم و به شرافت همسایگی با شما افتخار کنم. همین که در بارگاه آسمانی شما باشم، غنیمتی است که در حد و شمار نیست.

مولای من! آمده ام که دستانم را با اطمینان به پنجره فولاد گره بزنم و آرزوهایم را بر ایوان طلا دخیل ببندم تا روحم شفا بگیرد و سقف دلم روشن شود. آمده ام تا دیگر تاریکی را با من کاری نباشد. آمده ام ضامنم شوید، تا برای همیشه دست صیاد گناه از سرم کوتاه شود و تیرهای فتنه ی شیطان به سنگ بخورد. آمده ام با هزار تقاضا و آرزو و دنیایی امید که شما قبله ی حاجاتید و کرم و مهربانی میراث قبیله ی شماست. من حتی پیش از آمدن می دانستم برنخواهم گشت.

شیما بهاردوست


مطالب مرتبط