در ایام جوانی نادان بودم و به زوّار این مزار شریف آزار می رساندم و راه را بر آنان می بستم و هرچه داشتند سرقت می کردم. روزی به شکار رفتم؛ آهویی توجه من را جلب کرد؛ سگ شکاریم ....

مهربانی های خورشید

مهربانی های خورشید

آشنایی حضرت رضا (علیه السلام) به زبان پرندگان و حیوانات
امام رضا (علیه السلام) باغی داشت؛ روزی در آن نشسته بودیم که گنجشکی پرزنان نزد امام نشست و بی قراری کرد؛ گویا مضطرب بود و خود را به امام می کشید!

چون سلیمان را سرا پرده زدند پیش او مرغــــان به خــدمت آمدند
هــم زبــان و محــرم خـود یــافتنــد پیش او یک یک به جان بشتافتند [1]

امام مهربانی به من گفت: می دانی این گنجشک چه می گوید؟ گفتم نه زبانش را نمی فهمم! فرمود: می گوید ماری می خواهد جوجه هایم را بخورد! سلیمان برخیز و این عصا را بگیر و نزد آشیانه این گنجشک برو و مار را از وی دفع کن! عصا را برداشتم و به آنجا رفتم؛ ماری را دیدم که خود را به آشیانه ی این پرنده نزدیک کرده بود. من او را کشتم! [2]

آشنای همه
عبدالله بن شبرمه گفته است به امام رضا (علیه السلام) معتقد نبودم و زیدی مذهب بودم. جایی با رفیقم نشسته بودیم که ابوالحسن وارد شد. نزدیکش رفتم و درباره ی امامت وی کمی بحث کردم. پس از مدتی ابوالحسن برخاست که برود. من و دوستم یعقوب سراج نیز به دنبال ابوالحسن راه افتادیم. ابوالحسن آنقدر رفت تا به بیابانی رسید؛ دسته آهویی درگذر بودند؛ ابوالحسن اشاره ای کرد، یکی از آهوها پیش وی آمد؛ امام (علیه السلام) دستی به سر آهو کشید. آهو اضطراب داشت؛ ابوالحسن به او چیزی گفت که ما نمی فهمیدیم. پس از آن، آهو آرام گرفت. سپس به ما رو کرد و گفت هنوز هم ایمان نمی آورید؟ گفتیم چرا مولای ما! شما حجت خدا بر مردم هستید؛ ما به شما ایمان آوردیم. بعد با اشاره ی امام رضا (علیه السلام) آهو قصد رفتن کرد؛ اما از چشمانش اشک جاری بود و دائماً خود را به امام (علیه السلام) می مالید. امام (علیه السلام) به ما نگاه کرد و فرمود فهمیدی این حیوان چه گفت؟ گفتیم نمی دانیم. فرمود: آهو گفت وقتی مرا صدا کردید، امیدوار شدم از گوشتم بخورید؛ ولی اکنون که مرا مرخص می کنید؛ غمگین و ناراحتم که شایسته ی شما نبودم. [3]

ضامن آهو
از ابومنصور بن عبدالرزاق اجازه خواستم که به زیارت حضرت رضا (علیه السلام) بروم؛ گفت بگذار تا برایت درباره ی این زیارتگاه مقدس چیزی بگویم. آن گاه گفت: در ایام جوانی نادان بودم و به زوّار این مزار شریف آزار می رساندم و راه را بر آنان می بستم و هرچه داشتند سرقت می کردم. روزی به شکار رفتم؛ آهویی توجه من را جلب کرد؛ سگ شکاریم را در پی اش فرستادم. آهو فرار کرد؛ او را تعقیب کردم تا این که آهو به داخل محوطه ای وارد شد که قبر مطهر در آن بود. سگ روبروی او ایستاد و نزدیک نمی رفت. من هرچه کردم که سگ نزدیک برود، نمی رفت. ولی تا آهو از آن محیط پای بیرون نهاد، سگ در پی او می رفت و باز آهو به همان مرقد پناه می برد و داخل حجره می شد. من داخل شدم، ولی آهو را ندیدم. از ابونصر قاری پرسیدم آهویی که الآن داخل اینجا شد کجا رفت؟ گفت من آهویی ندیدم. داخل همان حجره شدم که آهو رفت؛ اثر پای آهو بود ولی خود آهو نبود! از همان جا متوجه قداست و عظمت این مرقد شدم و با خدا عهد کردم که دیگر به زوار این قبر آزار نرسانم؛ بلکه در برآوردن حاجت های آنان تلاش کنم. از آن پس هرگاه برای من مشکلی پیش می آید، به زیارت آن مرقد مطهر می روم و در آنجا دعا و زاری می کنم و حاجت خود را از خدا می خواهم و خداوند حاجت مرا مرحمت می کند. [4]

بود رحمتش بی کران همچو دریا هم آلوده هم پارسا می پذیرد [5]


منبع: کتاب کوله پشتی زائر، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی

-------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1- مولوی.
2- مناقب آل ابیطالب، ج4، ص362.
3- عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص702.
4- شفق.
5- بحارالانوار، ج49، ص53.



مطالب مرتبط