داستان مهمان نوازی

مهمان نوازی

مهمان نوازی

مریم کوچولو یک عالمه اسباب بازی داشت. مریم هرروز توی اتاق با اسباب بازی هاش بازی می کرد تا مادرش کارهای خونه رو انجام بده. آخه اون هنوز مدرسه نمی رفت و اون قدر کوچیک بود که نمی تونست به مادرش کمک کنه.

یه روز صبح وقتی بابای مریم می خواست بره سرکار گفت : امشب مهمون داریم.

مریم هم که دنبال هم بازی می گشت با خوشحالی از باباش پرسید بابا جون مهمونامون بچه هم دارن؟

5bd4638c181f0.jpg

باباش خندید و گفت: بله دخترم یک دختر با ادب هم سن و سال تو دارن که اسمش ستاره ست.

مریم کوچولو خیلی خوشحال شد. اون روز تا عصر منتظر مهمونا بود تا بتون با دوست جدیدش بازی کنه.

بالاخره عصر شد و باباش به خونه اومد و گفت: که مهمونا توی راه خونه هستن و دارن میان.

مریم کوچولو وقتی این حرف رو از باباش شنید همه اسباب بازی هایی که روی زمین ریخته بود رو زود جمع کرد.

5bd463a090e1e.jpg

بابا که داشت به مریم نگاه می کرد بعد از تموم شدن کارش بهش گفت: چرا اسباب بازی هاتو جمع کردی دخترم؟

مریم گفت: اسباب بازی هامو از ستاره قایم کردم آخه می ترسم خرابشون کنه.

بابای مریم گفت: این کار خوبی نیست مریم جون آخه اونا مهمون ما هستن. تو باید یه کاری کنی که به ستاره توی خونه ما خوش بگذره. حالا بیا بشین. ببین دختر عزیزم وقتی مهمون خونمون بیاد باید مهمون نوازی کنیم شما باید از اسباب بازی هات بدی تا دوستت یا بچه مهمان هم بازی کنه البته باید مواظب اسباب بازی هات هم باشی .

5bd463b8cc434.jpg

مریم با شنیدن حرف های باباش به اشتباهی که کرده بود پی برد و از باباش معذرت خواست. بعدهم رفت توی اتاقش اسباب بازی هاشو مرتب چید کنار هم و منتظر شد تا ستاره بیاد و باهم بازی کنن.

5bd463cf98732.jpg

اون شب مریم و ستاره خیلی زود با هم دوست شدن و باهم بازی کردن.

بچه ها! مهمون نوازی از کارهای خوب و پسندیده است که توی اسلام هم خیلی سفارش شده است .


مطالب مرتبط