از سفر خراسان بازگشته بود لباس و لوازم زیادی به سوغات آورده بود، همسرش پرسید:« این همه پول از کجا آوردی؟»

هدیه

هدیه

از سفر خراسان بازگشته بود لباس و لوازم زیادی به سوغات آورده بود، همسرش پرسید:« این همه پول از کجا آوردی؟»
ریّان بن صلت نگاهی به آسمان کرد: موقع خداحافظی از امام رضا با خودم تصمیم گرفتم از او مقداری پول برای خرید سوغات بخواهم و یکی از لباس هایشان را برای کفنم هدیه بگیرم. اما به قدری فراق حضرت برایم سخت بود و گریه کردم که دیگر یادم رفت این ها را بگویم. از جایم بلند شدم. چند قدمی که دور شدم صدایم زد و فرمود: می خواهی لباسی از خودم را به تو بدهم تا اگر از دنیا رفتی کفن خودت قرار دهی؟ و مقداری پول می خواهی به تو بدهم تا برای خانواده ات سوغات بخری؟ من حیران به حضرت نگاه کردم و سری به نشانه تایید تکان دادم. ایشان هم مقداری درهم و دینار و یکی از لباس هایشان را آورد و به من داد». زن به لباس امام بوسه می زد و اشک می ریخت.زیر لب گفت: «امام،مهربان است»...

منبع: معجم

حسن حامد لبافیان


مطالب مرتبط