کسی که برای برطرف کردن نیازهای خانواده به دنبال بخشش الهی کوشش می کند، پاداشی برتر از مجاهدان در راه خدا دارد.

هدیه ی الهی

هدیه ی الهی

هاشم داد کشید: «ساکت شو!»

در را محکم کوبید و بی توجه به صدای گریه از خانه بیرون زد. سرمای کوچه خورد توی صورتش. دست ها را در جیب کاپشن کرد و با قدم هایی تند به راه افتاد. از حواس پرتی، پایش توی گودال آبی فرو رفت. پایین شلوارش خیس شد. زیر لب، ناسزایی گفت و با عجله خود را به سر کوچه رساند. بدو بدو از خیابان رد شد. موتوری با فاصله ی کم از کنارش عبور کرد و صاحبش بوق زنان فریاد کشید: «هوی عمو! بغلو به پا!»

در انتظار تاکسی کنار خیابون ایستاد. نگاهی به بالای سرش انداخت. آسمان به سرخی می زد. از سرما این پا و آن پا می کرد و توی دلش به زمین و زمان بدوبیراه می گفت. آن از کارهای شرکت که بر سرش بود و این هم از زنش زهره که به جای این که شرایطش را درک کند فقط حرف خودش را می زد....

یک تاکسی از دور پیدا شد. جلو رفت تا آدرسش را بگوید. ولی تاکسی مملو از مسافر، راهش را کشید و رفت. باز به زهره فکر کرد. لحظه ای که ناهار را جلویش گذاشته بود و شروع کرده بود به بهانه گیری های همیشگی. از خودش خوشش آمد که لب به غذا نزده بود. خوب مردانگی اش را ثابت کرده بود.

دندان هایش را از سرما به هم فشرد و از یادآوری حرف های زهره، خونش به جوش آمد: «همه ی زندگیت شده کار کار کار! پس ما دوتا چی؟ دلمون پوسید توی این خونه به خدا! چه گناهی کردیم که تو هیچوقت نه حوصله داری نه وقت؟!»

5ab9d84548cd3.jpg

تاکسی کهنه ای از دور پیدا شد. خالی خالی. هاشم داد کشید:« مستقیم!»

تاکسی چند قدم جلوتر نگه داشت. با عجله به طرف ماشین رفت و دستگیره ی سرد فلزی را فشار داد:

-«سلام»

-«علیک سلام پسرم»

پیرمرد با کلاه کاموایی سبز و عینک کلفت قهوه ای پشت فرمان لبخند زد و ماشین را با سرعتی کم به راه انداخت. گرمای مطبوع ماشین پوست هاشم را قلقلک داد و احساس خوبی پیدا کرد. صدای مجری برنامه ی رادیویی در فضا پخش شد: «امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا (ع) چقدر زیبا فرمودند: «هر مردی که زنش را خشنود کند، خداوند در قیامت، مسرورش خواهد کرد.»»

-«ای که قربون آقا بشم با اون حدیثش!»

پیرمرد لبخند زنان ادامه داد: «راست گفته به خدا. زن ها مثل گل می مونن! 40سال با زنم زندگی کردم نذاشتم آب توی دلش تکون بخوره!»

گزارشگر رادیو بین مردم رفته بود و می پرسید:

-«آخرین کادویی که به همسرتون دادین چی بود؟»

مردی با صدای شاد جواب داد:« گل! آخه خانم من عاشق گله!»

هاشم یاد اولین سال های زندگی مشترکشان افتاد. وقتی که گاه و بی گاه با خرید گل، زهره را غافلگیر می کرد. با یادآوری قیافه ی ذوق زده ی زهره، لبخند به لب هایش نشست. چقدر آن روزها از نظرش دور آمد.

مرد میانسالی در جواب خبرنگار با بغض گفت: «یک دور ختم قرآن برای آمرزش روحش!»

پیرمرد بلند گفت: «ای روزگار بی وفا! کوکب هم زن خوبی بود. ولی اجل مهلتش نداد!»

هاشم چشم دوخت به اولین قطره های باران که روی شیشه فرود می آمد.

-«همرارهان عزیز! حدیث دیگه ای بشنوید از امام مهربانی ها که می فرمایند: «کسی که برای برطرف کردن نیازهای خانواده به دنبال بخشش الهی کوشش می کند پاداشی برتر از مجاهدان در راه خدا دارد.»

پیرمرد گفت: «یه عمر واسه نون حلال زحمت بکش بچه بزرگ کن اونوقت بیوفته گیر آدم خدانشناسی مثل این داماد من!»

هاشم با تعجب نگاهی به پیرمرد کرد که از زیر عینک، به چشم های خیسش دست کشید و رانندگی می کرد:

-«هرچی بهش می گم از خدا بی خبر! چرا اینقدر بهشون ظلم می کنی؟»

سکوت در ماشین حکم فرما شد و باز صدای گرم مجری به گوش رسید:

-« همدلان همیشگی! امام خوبمان در حدیثی دیگر می فرمایند: «فرزند آدمی هدیه ای است برای او» چه خوبه که قدر این هدیه هامونو بدونیم...»

کسی که برای برطرف کردن نیازهای خانواده به دنبال بخشش الهی کوشش می کند، پاداشی برتر از مجاهدان در راه خدا دارد.

پیرمرد با دست لرزان دنده را عوض کرد و گفت: «بشکنه اون دست که باهاش اونجور می زنی تن نرم و نازک این طفلای معصوم رو سیاه می کنی....» با بغض ادامه داد: «یکی نیست به بگه چرا زندگی رو اینطوری به زن و بچت حروم می کنی؟ مگه اون بچه دست خودش بوده که اونجوری به دنیا بیاد؟»

هاشم پرسید :«مگه چجوری به دنیا اومده؟»

پیرمرد صورت پرچروکش را به طرف هاشم برگرداند:-«خدا نصیب هیچ پدر مادری نکنه! نوه کوچیکم عقب افتاده ی ذهنیه!»

هاشم به چشم های باهوش و پرشیطنت دخترش فکر کرد و باز یاد قیافه ی وحشتزده ی امروزش افتاد. لحظاتی که وسط دعوای آن ها با رنگ پریده پشت سر مادرش ایستاده بود و گریه می کرد.

پیرمرد در سکوت، ماشین را می راند و باران تندتر از قبل به شیشه ها می خورد. صدایی از رادیو می خواند: «وقتی تو یار من باشی، من به دلم غم نمی دم، یک وجب از خاک تو رو، به عالمی من نمی دم، یا علی بن موسی الرضا جان...»

هاشم یک دفعه پرسید: «حرم نمی رین؟»

پیرمرد پرسید:« دلت هواشو کرد؟ حرمم می ریم باباجان، حرمم می ریم!»

هاشم شیشه ی کوچیک عطر حرم را از جیب کاپشن درآورد و یک بار دیگر بو کشید:«آقا! همین جا نگه دارین.» خرس عروسکی را از روی صندلی تاکسی برداشت و بعد از دادن کرایه، زیر جر جر باران، توی کوچه ی تاریکشان راه افتاد. هرچه قدر جلوتر می رفت قدم هایش تندتر می شد و احساس می کرد دلش برای دیدن زهره و دختر کوچکش بیشتر تنگ می شود. یک دفعه ایستاد. دیگر طاقتش تمام شده بود. در سکوت کوچه شروع کرد به دویدن.

منبع:کتاب هدیه کبوتران

مطالب مرتبط