من چقدر بی انصافم اگر پشت پنجره ی فولاد که دریچه ی ملکوت است، بایستم و آب نشوم از شرم

هوشیار باش

هوشیار باش

متواضع باش و افتاده. با احترام قدم بردار. هوشیار باش که به مصاحبت آسمان خوانده شده ای.
این جا به خود که نیامده ای. رشته ی محبت و کرم رئوف ترین مردم تو را با پای دل به این درگاه آورده است
دلم نهیت می زند. آواز می خواند. موعظه می کند.
شکر می گوید که این جاست که خوانده شده که شوقی دارد سرشار برای رسیدن و حضور، برای پرواز در زلال ترین آسمان، برای آسمانی شدن در ساحت خوب ترین خوب ها، آگاه ترین اگاهان.
مولای من! زمانی که دیدارت را اجازه می فرمایی، بی قراری ام وصف نشدنی است با پای شوق کوچه های فاصله را در می نوردم و چون از دور طلایی گنبدتان آشکار می شود، می ایستم و ارادت بی دریغم را تعظیم می کنم و زایرانی می سپارم که به سویتان می شتابند و ذره ای می شوم از اقیانوسی که به پابوستان می آید و چون به صحن میرم در عظمت حضور گم می شوم و چون غباری در طیف های نور، سبکبال و بی خویشی، ارادت عاشقان بی شمارتان را به نظاره می شتابم و غبطه می خورم به کبوتران سپید بال آستان مهر که سرفرازانه شب و روز، روان ها و گنبد را می چرخند و می چرخند و می چرخند و در فضایی جولان می دهند که مهبط فرشتگان است.
اینجا تنها سرایی است که درهایش همواره بازند و صاحبخانه اش همیشه پذیرا و مهربان و من چقدر بی انصافم اگر پشت پنجره ی فولاد که دریچه ی ملکوت است، بایستم و آب نشوم از شرم؛ چرا که با کوله باری از عصیان، باز هم فرایم خوانده اید و اجازه ی حضورم داده اید و روی از من برنگردانده اید. دریا دریا شرمگینی ام را می بارم بر پهنه ی زمین حرمت که حرمتش را مگر فرشتگان و کروبیان پاس بدارند.
و گر نه ما کجا و فهم و درک عظمت و بزرگواری های شما کجا؟ که قطره چگونه می تواند از دریای بی کران، تصوری چنان که باید داشته باشد؟! من با اعتراف به ناچیزی خویش و با امید به مهربانی های بی پایان دریای محبت شما جرأت بوسیدن درگاهتان را می یابیم. در انبوه مشتاقان حل می شوم. مشتاقانی که سپندوار به سویتان می شتابند. دل خسته و دل شکسته و فرسوده و اشکبار، در پناهتان آرام می گیرند و تازه می شوند.

مهشید نظافت


مطالب مرتبط