توجه افراطی به نیازهای اقتصادی، باعث غفلت از قواعد دیگر تربیتی – مثل محبت- می شود.

پول خرج کردن به جای وقت خرج کردن!

پول خرج کردن به جای وقت خرج کردن!

یکی از گلایه های والدین، پر توقع بودن فرزندانشان است. آنها از این که فرزندانشان در سختی ها و تنگناهای اقتصادی با آنان همراهی نمی کنند خیلی شِکوه دارند.[1]

برخی از والدین معتقدند که تربیت، بدون پول ممکن نیست و اگر خانواده از نظر اقتصادی تامین نباشد همه­ی قواعد تربیتی را هم که به کار گیرند، نتیجه نخواهد داد.

این دسته از والدین وقتی به نیازهای اقتصادی به صورت افراطی توجه می کنند، به صورت طبیعی از قواعد دیگر تربیت، مثل محبت غافل می شوند. از همین رو، توانمند شدن اقتصادی خانواده، نه تنها کمکی به تربیت نمی کند؛ بلکه مشکلات جدیدی را تولید می کند که یکی از آنها پرتوقع و کم تحمل شدن بچه­هاست. البته در خانواده های فقیر هم کم تحملی و پرتوقعی هست. در این خانواده ها نیز یکی از اصلی­ترین دلایل بروز این صفت در فرزندان، پاسخ ندادن به نیاز محبتی آنهاست.

توانمند شدن اقتصادی خانواده، نه تنها کمکی به تربیت نمی کند؛ بلکه مشکلات جدیدی را تولید می­کند.

یک خانواده ثروتمند بی محبت

پدر در شرکت پشت میز نشسته است. هوای اتاق حسابی خنک شده و دارد رو به سردی می رود. پسر به پدر تلفن می زند. تا صدای پسر را می شنود می گوید: زود باش حرفت را بزن و دیگر هم به من زنگ نزن!

پسر حرفش را می زند: مدرسه می خواهد ما را به یک اردو ببرد. مادر گفت از شما اجازه بگیرم.

پدر با لحنی که کمی چاشنی تندی دارد می گوید: هرکاری دوست داری بکن، فقط با من کاری نداشته باش.

چند ساعتی از ظهر گذشته. پدر در را باز می کند و وارد خانه می شود. پسر به سراغش می رود .پدر می­گوید: نزدیک من نیا که حسابی خسته ام.

پدر به مبل تکیه داده و تلویزیون تماشا می کند. پسر هم با توپش بازی می کند و با خودش حرف می زند. گاهی که صدایش بالا می رود، پدر با صدای بلند می گوید: صدایت را پایین بیاور، ببینم دنیا دست کیست؟

پسر باز هم به بازی خودش ادامه می دهد و برای با چندم، صدایش بالا می رود. پدر از جایش بلند می­شود. با چهره ای اخمو به سراغ پسر می رود. فریادی بر سرش می کشد و توپش را می گیرد و دوباره می آید روی مبل می نشیند.

پسر می رود به اتاق خودش. پدر چند وقتی است که برای اتاق پسر تلویزیون کوچک گرفته است. شبکه­های ماهواره ای دوست صمیمی کودک شده اند. شب می شود. سر سفره ی شام پسر از پدر برای اردو پول می خواهد. مبلغی که می گوید بالاست. پدر با تندی می گوید: این همه پول را می خواهی برای چه؟

پسر می گوید: جایی که می خواهیم برویم یک شهربازی هم دارد. نمی شود بروم آن جا و این همه بازی باشد و من فقط تماشا کنم. تازه مگر می شود نان و پنیر از خانه ببرم؟ ناهار هم همان جاییم. می خواهم با دوستانم برویم رستوران. از ساعت یک ظهر تا غروب آفتاب هم می شود یک عالمه چیپس و پفک و نوشابه و آبمیوه و خیلی چیزهای دیگر خورد.

دو روز مانده به اردو پسر به مادر می گوید: من کفش می خواهم .مادر می گوید: کفشت که سالم است.

پسر می گوید حالا که می خواهم بروم اردو، کفش نو می خواهم. روز اردو فرا می رسد. یک صبح تا غروبی را بچه ها با هم طی می کنند. پسر قبل از اینکه به اردو برود، به مادر حکم کرده بود که باید پدر با ماشین خودش بیاید دمِ درِ مدرسه و او را به خانه بیاورد.

دمِ غروب است. پدر با ماشین مدل بالایش به دنبال پسر می رود. پسر از اتوبوس اردو که پیاده می شود برای پدرش دستی تکان می دهد. کمی هم معطل می کند تا بچه ها به اندازه کافی به ماشین پدرش نگاه کنند و او هم حسابی کیف کند. پسر از دوستانش خداحافظی می کند و به سوی ماشین می آید. سوار ماشین که می شود سلام می کند؛ اما پدر مشغول صحبت کردن با تلفن است. مکالمه ی پدر که تمام می­شود جواب سلام پسر را می دهد و می پرسد: خوش گذشت؟

پسر هم لب و لوچه ای به هم می کشد و می گوید: هِی بد نبود!

بعد هم مشغول بازی با لبتابش می شود. این روزها دنیای جدیدی را در فضای مجازی پیدا کرده که ذهنش را مشغول کرده. این دنیا برای بزرگترها هم خطرناک است.

ما نمی گوییم به جای پول خرج کردن باید محبت نمود؛ زیرا اینها دو گونه نیاز است که باید هر کدام را از راه خودش پاسخ داد؛ اما برخی از نیازها وقتی تامین می شود می تواند اثر پاسخ ندادن به برخی نیازهای دیگر را خنثی کند. یکی از این نیازها، محبت است که می تواند اثر منفی فقر را از میان ببرد.

5c1f4ec8b43e2.jpg

یک خانواده فقیر با محبت

پدر زیر آفتاب داغ کار می کند و عرق می کند. وقتی از کنارش رد می شوی به راحتی صدای نفس نفس زدنش را می شنوی. تلفن همراهش زنگ می خورد. از خانه است. تماس را جواب می دهد. گوشی تلفن همراهش مدت هاست که خراب است. صدا به خوبی واضح نیست؛ اما معلوم است که پسر پشت خط است. همین که صدای پسرش را می شنود حسابی قربان صدقه اش می رود. پسر مثل همیشه از ته دل خوشحال می شود. پسر هم به پدر ابراز محبت می کند و می گوید: مدرسه می خواهد ما را به یک اردو ببرد. مادر گفته که از شما اجازه بگیرم.

پدر به سختی متوجه می شود که پسر چه می گوید. برای همین هم پسر چندبار جمله اش را تکرار می کند. وقتی پدر متوجه درخواست پسر می شود با همان لحن محبت آمیز می گوید: حتما اجازه می دهم.

بعد هم با کلی ابراز محبت از پسرش خداحافظی می کند.

چند ساعتی از ظهر گذشته پدر در را باز می کند و وارد خانه می شود. پسر به سراغش می آید. پدر هم دستش را دراز می کند و به پسرش دست می دهد. بعد هم خم می شود و صورت پسرش را می بوسد. پدر به دیوار تکیه داده و تلویزیون نگاه می کند. پسر هم با توپش بازی می کند و با خودش حرف می زند. پدر از جا کنده می شود و به خستگی «نه» می گوید و به سراغ پسر می رود. توپش را می گیرد و شروع به بازی می کند. صدای خنده ی پسر و پدر هر چه غم و غصه در دل مادر است با خود می بَرد.

شب می شود سر سفره ی شام پدر به پسر می گوید راستی چقدر پول برای اردو باید بدهیم؟ پسر می گوید چیزی نمی خواهد بدهید. پسر چند وقتی است که پول تو جیبی اش را خرج نکرده. او هزینه ی اردو را از همین پول می خواهد بدهد. پدر می گوید، پس مقداری پول با خودت ببر که اگر خواستی چیزی بخری پول در جیبت باشد. پسر می گوید، من می خواهم بروم اردو و بالا و پایین بروم نمی خواهم که بروم آن جا بخور بخور به راه بیاندازم.

پد می گوید: پس ناهارت را چه کار می کنی؟

پس می گوید: نان بربری و پنیر را خیلی دوست دارم که مادر زحمتش را می کشد.

دو روز مانده به اردو مادر به پسر می گوید: راستی کفشت هم پاره است. حالا که می خواهی بروی اردو، بیا برویم برایت کفش بخرم. مادر پول چندانی برای خریدن کفش ندارد. اگر بخواهد برای پسر کفش بگیرد باید تا آخر ماه خیلی بیشتر قناعت کند.

پسر می گوید: با همین کفش در اردو راحت ترم. کفشم اگر نو باشد از ترس کفشم دیگر نمی توانم بازی کنم.

روز اردو فرامی رسد. یک صبح تا غروبی را بچه ها با هم طی می کنند. پسر دیشب شنیده بود که پدر به مادر گفت: «فردا خودم می روم دنبال پسرم.» و از او هم پرسیده بود که ساعت چند بر می گردد و او هم گفته بود نمی خواهد بیایید. خودم می آیم. شما خسته اید.

دمِ غروب است. پدر با موتور زِهوار در رفته اش دمِ درِ مدرسه ایستاده. پسر از داخلاتوبوس پدر را می­بیند و مثل همیشه با دیدن پدر، لبخند به لبش می نشیند. او همین که از ماشین پیاده می شود خیلی زود به سراغ پدر می رود. پدر او را چنان در آغوش می کشد، گویا چند روز است که او را ندیده است. پدر می پرسد: اردو خوش گذشت؟

پسر می گوید: خیلی، خیلی ممنون که اجازه دادید من بروم.

پدر سوار موتور می شود و پسر هم می نشیند و محکم پدرش را می گیرد. او از ترس افتادن پدر را نگرفته، پسر، عاشق پدر است.[2]

منبع کتاب منِ دیگرِ ما، خارهای گل شده و گل های خار شده، محسن عباسی ولدی


پی نوشت ها:

[1]. برخی از والدین یکی از دلایل اصلی پرتوقع شدن فرزندان را زیاده روی در محبت کردن می دانند.

[2]. باور کنیم که می شود این نوع رابطه را میان والدین و فرزندان ایجاد کرد و یقین کنیم که می شود با ایجاد این رابطه، این نتایج را به راحتی در رفتار فرزندان دید. نمی شود، نمی شود، شعار شیطان است. مراقب دام های شیطان باشیم. او دوست ندارد فرزندان ما تربیت صحیح پیدا کنند.


مطالب مرتبط