به من گله کردند و گفتند در یکی از ایستگاههای مسیر در سمت رضوی، یک روحانی شیعه حرفهای خیلی تندی به ایشان زده تا جایی که برخی شان قصد برگشت داشته اند!

چگونه حب اهل سنت را به بغض تبدیل کنیم؟

چگونه حب اهل سنت را به بغض تبدیل کنیم؟

تبدیل حب اهل بیت به بغض!

به من گفتند بیا برای یکی از کاروان های پیاده اهل سنت که در ایام شهادت #امام_رضاعلیه السلام به مشهد می آیند صحبت کن. رفتم و از شعرهای احمد جام و جلال الدین سلجوقی برای شان خواندم. از جمله برخی اشعار که در انها به استغاثه از بزرگان اشاره دارد و گفتم که حرف وهابیت حرف همه اهل سنت نیست.

خیلی خوششان آمد ولی به من گله کردند و گفتند در یکی از ایستگاههای مسیر در سمت رضوی، یک روحانی شیعه حرفهای خیلی تندی به ایشان زده تا جایی که برخی شان قصد برگشت داشته اند!

من متعجب بودم که چرا برخی می خواهند این رابطه محبت با اهل بیت علیهم السلام را هم قطع کنند! اینها چطور اسم خودشان را شیعه گذاشته اند! بعدا فهمیدم برخی از جریانات افراطی رفته اند و چند تا از این ایستگاهها را در اختیار گرفته اند! [1]

خاطره آن برخورد خوب در ذهنم هست

نماز مغرب نزدیک بود. با چند طلبه دیگر به نزدیک ترین مسجد در شهر سنندج رفتیم. #نماز جماعت را که خواندیم امام جماعت به سراغ مان آمد و با محبت دست مان را گرفت و به اطاق اش برد و چای مهمان مان کرد. از هر دری سخنی به میدان آمد. از اینکه رفتارهای محبت آمیز و ارتباطات مردم و نخبگان شیعه و سنی چقدر در خنثی کردن تبلیغات شبکه ها موثر است. ایشان خاطره ای هفده سال قبل برای مان گفتند:

چند سالی بود طلبه شده بودم و به همراه دوستی دیگر برای زیارت به مشهد رفته بودیم. یک وسیله مهم توی ساک ام بود که متاسفانه گم شد و من بدون آن نمی توانستم برگردم. خیلی ناراحت بودم. هر چه هم گشتم فایده نداشت. توی حرم نشسته بودم که یک آقایی آمد جلو و گفت چرا ناراحتی؟ نگران نباش تا نماز صبح پیدا می شود.

من در تعجب بودم که این آقا از کجا خبر داشت که من چیزی گم کرده ام و چطور گفت پیدا می شود. خلاصه تا صبح توی حرم بودم. نماز را که خواندم یک نفر جلو آمد و گفت این ساک مال شما نیست؟ ساک خودم بود.

در تعجب و بهت بودم و خدا را شکر کردم.

در راه بازگشت از مشهد از سمت شمال به سمت کردستان آمدیم. توی شهر آمل توقف کردیم تا در مسجدی نماز بخوانیم. اول مقداری دو دل بودیم ولی رفتیم داخل و اتفاقا بعد از نماز یک جوان مسجدی جلو آمد و احوال ما را پرسید و خیلی محبت آمیز با ما برخورد کرد و ما را به زور برای شام به خانه اش برد. هنوز خاطره برخورد گرم آن جوان در آن شرایط خستگی را به یاد دارم.

بعد از آن چند بار که درباره شیعیان حرف هایی مطرح می شد من به این برخورد اشاره می کردم و می گفتم همه اینطوری نیستند بلکه برخی افراطی اند. محبت اثر واقعی دارد و خیلی بیش از حرف در قلب می ماند. [2]

در لحظه جدایی گریان بود

به هرات رفته بودم. خانه یک برادر اهل سنت مستقر شدم. با جوان های خانه رفیق شدیم. با همدیگر به سر مزار خواجه عبدالله انصاری و عبدالرحمن جامی و... رفتیم. برای نماز تقاضا کردم که برای من سنگی بیاورند چون بر اساس فقه شیعه نباید بر مصنوع یا مأکول نماز خواند و آنها هم زحمت کشیدند و آوردند. برخی گفتگوهای علمی هم میان ما شد. بعد از چند روز آنقدر صمیمی شده بودیم که جدایی سخت بود.

تا مرز ایران من را همراهی کردند و می گریستند که چرا دارم می روم و اصرار می کردند که اگر می توانم بیشتر بمانم. [3]

کاش ارتباطات مردمی بیشتر شوند

یکی از مولوی های معروف سیستان و بلوچستان که در دهه دوم انقلاب رفیق شده بودیم برای درمان همسرش به مشهد آمده بود و در خانه ما مستقر شدند. فرصت گفتگوی نزدیک تر مهیا شد و من مطرح کردم که باید یک انقلاب ایدئولوژیکی کنیم و نگاه مدارا با حاکم جور و فاسق را از بین بردیم. چند استدلال هم آوردم از جمله اینکه قرآن می فرماید لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتبع هواه و کان امره فرطا ... پس چطور می شود که از یک فاسق ظالم جواز تبعیت بدهد؟

ایشان هم جواب هایی داد و خلاصه گفتگوی دوستانه و مودبانه و علمی داشتیم. پسر ایشان خطاب به من کرد و گفت کاش این ارتباطات غیررسمی بین شیعه و سنی بیشتر بود و موضوعات مهم به بحث گذاشته می شد. از اقدامات رسمی و صوری که اثری متوقع نیست. راست هم می گفت. واقعا ارتباطات مردمی خیلی موثرتر و بهتر هستند. [4]

شعر در مدح علی اکبر می خواند و می گریست

یکی از نزدیکان آقای مجددی که از بزرگان نقشبندیه در منطقه هستند و ساکن مشهد هستند فوت کرده بود. مطلع که شدم به تسلیت رفتم. خیلی از خلیفه های ایشان هم از مشهد و شهرهای دیگر جمع شده بودند. به من گفتند سخنرانی کن و من هم درباره مرگ صحبت کردم. از اشعار عرفانی که آیت الله حسن زاده آملی در کتاب «دفتر دل» آورده اند و آقای صمدی در دو جلد آنها را شرح کرده اند خواندم.

آقایی اهل تایباد به نام مولوی عبدالرئوف مجیدی که چندی پیش به رحمت خدا رفت خیلی خیلی خوش اش آمد. کتاب را گرفت و می خواند و برای جمع توضیح می داد. بیشتر که گفتگو کردیم فهمیدم ایشان خودش هم اهل دل است و شعرهای زیبایی هم دارد.

اتفاقا شعری هم در مدح حضرت علی اکبر و ماوقع بر ایشان در کربلا سروده بود که برای من می خواند و گریه می کرد. متاسفانه هنوز این شعرهای ایشان چاپ هم نشده است! [5]

----------------------------------------------------------

پی نوشت:

[1] حجه الاسلام و المسلمین محمد باقر حسینی

[2] علیرضا کمیلی

[3] حجه الاسلام و المسلمین محمد باقر حسینی

[4] حجه الاسلام و المسلمین محمد باقر حسینی

[5] حجه الاسلام و المسلمین محمد باقر حسینی


مطالب مرتبط