داستان کار خوب

کار خوب

کار خوب

سلام بچه ها می خوام امروز براتون یک خاطره تعریف کنم :

یه روز من و مامانم به همراه خاله مهین و دختر خاله رفتیم حرم امام رضا علیه السلام . من و زهرا هر دوتامون چادر سفید گل گلی مونو سرمون کرده بودیم .

5c026ccc6d2c1.jpg

گل های چادر زهرا زرد بود و چادر من صورتی .

مامان و خاله مهین می گفتند که شما شدین مثل فرشته های آسمون . من و زهرا هم کلی ذوق کردیم و چادرمونو می گرفتیم جلو دهانمون و آروم آروم می خندیدیم .

5c026ceee5d59.jpg

وقتی به حرم رسیدیم هر کدوممون یک مهر برداشتیم و شروع به نماز خوندن کردیم . من متوجه شدم که زهرا داره سوره حمد رو اشتباه می خونه ، وقتی نمازش تموم شد خواستم بهش بگم ولی ترسیدم از دستم ناراحت بشه .

5c026d10b1ecc.jpg

آخه از طرفی هم دوست نداشتم نمازش رو اشتباه بخونه . که یک دفعه فکری به ذهنم رسید یاد یک داستانی افتادم که مامانم قبلا برام از امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام تعریف کرده بود .

5c026d2a2392a.jpg

یک روز امام حسن و امام حسین علیه السلام پیرمردی رو دیدند که داشت اشتباه وضو می گرفت و برای این که اون پیرمرد خیلی بزرگ تر از اونا بود از اشتباهش خجالت نکشه ، تصمیم گرفتند مسابقه ای برگزار کنند واز پیرمرد بخوان که به وضو گرفتن اونا توجه کنه و بگه کدومشون درست و بدون اشتباه وضو می گیرند پیرمرد هم قبول کرد و وقتی به وضو گرفتن امام حسن و امام حسین علیه السلام نگاه کرد متوجه اشتباه خودش شد و از اون دو برادر مهربون تشکر کرد .

5c026d4327af7.jpg

آره ! این بهترین کار بود که منم انجام بدم واسه همین از زهرا خواستم که به نماز خوندنم توجه کنه و اگه اشتباهی داشتم بهم بگه. وقتی که نمازم تموم شد زهرا بهم گفت که سوره حمد رو اشتباه می خونده و وقتی به نماز خوندنم توجه کرد متوجه اشتباهش شد .

5c026d640fb08.jpg

من خیلی خوشحال بودم که تونستم یک کار خوب انجام بدم .


مطالب مرتبط