خاطره خانم صدیق زاده (از معلمان پرورشی دهه 60)

کت و شلوار دامادی

کت و شلوار دامادی

خاطره خانم صدیق زاده (از معلمان پرورشی دهه 60) در گفتگو با واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی #انقلاب_اسلامی مشهد:

در قلعه آبکوه پیرزنی به من گفت: «مدت‌هاست برای پسرم دختری را نشان کرده‌ام اما پولی ندارم که خرج #عروسی‌ شان کنم»

می‌ گفت پسرش گاریچی است و نان خشک جمع می‌کند.

کاری نمی‌توانستم برای آن پیرزن انجام دهم. از طرفی هم نمی‌توانستم کاری برایش انجام ندهم. به فکرم رسید در یکی از کلاس هایم اعلام کنم؛ «بچه‌ها دامادی داریم که می‌ خواهیم برایش عروسی بگیریم ولی داماد هیچ وسیله‌ ای ندارد، حتی کت و شلوار هم ندارد» شب نشده بچه‌ها خبر دادند که همه چیز را آماده کرده‌اند و گذاشته‌ اند مدرسه؛ وقتی دیدم همه وسایل آماده شده، ترتیب شام و بقیه کارها را هم دادم.

رفتم خانه پیرزن، اسم پسرش علی بود. علی داخل طویله بود. صدایش زدم، گفتم: «تو چرا اینجایی؟»

گفت: «چرا؟ باید کجا باشم؟»

گفتم: «مگه تو نمی‌خواستی داماد بشی؟بیا برو آماده شو»

این را که گفتم تعجب کرده بود، گفت: «من؟ چجوری؟ کجا؟»

بالاخره از طویله آمد بیرون، حمام کرد و رفت سلمانی. کت و شلواری که بچه‌ها برایش آورده بودند خارجی بود. وقتی آن را پوشید قیافه‌ اش حسابی تغییر کرده بود. باورمان نمی‌شد این همان علی چند دقیقه پیش است. علی که آماده شد، با بقیه بچه‌هایی که وسایل را آماده کرده بودند، رفتیم خانه عروس؛ خبرشان کرده بودیم که ما همه چیز را خودمان می‌آوریم. آنها هم وضع زندگی خوبی نداشتند. بچه‌ها آن شب سنگ تمام گذاشتند. مجلس عروسی خوبی شد.


مطالب مرتبط