داستان گنجشک و مار

گنجشک و مار

گنجشک و مار

گنجشک تنها بال می زد و این طرف و آن طرف می پرید . انگار از کسی کمک می خواست .

روی دیوار خانه امام رضا علیه السلام نشست و آرام گرفت . امام رضا علیه السلام با دقت به گنجشک نگاه می کرد . سلیمان به گنجشک خیره شده بود .

5bd03d7003239.jpg

سلیمان می خواست با چوبدستی اش پرنده را پرواز بدهد .

سر و صدای گنجشک بلند شده بود .

5bd03d7dc2932.jpg

امام علیه السلام به سلیمان فرمودند : می دانی این گنجشک چه می گوید .

سلیمان : نه نمی دانم ؟

امام فرمودند : گنجشک می گوید : ماری کنار آشیانه ام آمده و می خواهد جوجه هایم را بخورد . سلیمان با تعجب به گنجشک نگاه می کرد .

5bd03d92df02c.jpg

سلیمان چوبی برداشت و به دنبال گنجشک به راه افتاد .

گنجشک نزدیک لانه اش نشست و جیک جیک کرد . مار درست کنار لانه اش بود .

سلیمان با چوبش محکم بر سر مار زد . مار فرار کرد .

گنجشک پهلوی جوجه هایش رفت و برای تشکر از امام رضا علیه السلام جیک جیک کردند .

5bd03da4a3eed.jpg

سلیمان خوشحال بود با خودش فکر می کرد . خوشا به حال امام رضا علیه السلام که زبان گنجشک ها را بلد است .


مطالب مرتبط