خدایا پناه می برم به تو از غفلتی که گوش هایم را سنگین کند.

گوش سنگین را چه به درک حقیقت؟!

گوش سنگین را چه به درک حقیقت؟!

خدا گفت: محمّد! بعضی ها را باید رها کرد. هی به این ها گیر نَده که ایمان بیاورید! ایمان بیاورید! این ها ایمان نمی آوردند هرگز. این ها مهر زده اند به قلب هایشان. این ها دنیا را هیچ جوری ول نمی کنند. این ها را با خدا کاری نیست.

خدا گفت: محمّد! این ها چون با رسولان حق سرِ دشمنی و عناد دارند، ما هم پرده ای بر دل هایشان آویختیم. پرده ای ضخیم که خنکای نسیم رحمانی را حس نکنند و عطر ملکوت، مشام جان شان را نوازش ندهد.

خدا گفت: محمّد! صبوری کن مقابل شان. این ها گوش هایشان سنگین شده از شنیدن کلام حق. گوش سنگین را چه به درک حقیقت؟!

خدا گفت: محمّد! این ها حتّی اگر همه آیات الهی را با چشم های خود ببینند، باز هم ایمان نمی آورند. باز هم طعنه می زنند به تو که: هی نیا افسانه های قدیمی را آیه کن و برایمان بخوان!...

وای! من مانده ام که چاه غفلت چقدر عمیق است. خدایا پناه می برم به تو از غفلتی که گوش هایم را سنگین کند و پرده ای شود بر روی روحم. پناه می برم به تو!

منبع: کتاب نامه های یواشکی، سیّده زهرا برقعی، ص25.


مطالب مرتبط