داستان عزاداری

 عزاداری

عزاداری

5bb4baf570074.jpg

دسته عزاداری توی خیابان جلو و جلوتر می رفت . صدای نوحه و طبل و زنجیر همه جا را پر کرده بود . همه ایستاده بودند و عزاداری را نگاه می کردند . بعضی ها زیر لب دعا می کردند و بعضی هم گریه می کردند .

5bb4bb092d1a0.jpg

پیرمرد هم سیاه پوش و آهسته پشت سر عزاداران راه می رفت .

5bb4bb29e4c55.jpg

هیات عزاداری خیابان به خیابان می رفت تا به حرم امام رضا علیه السلام رسید . گنبد طلایی حرم که از دور پیدا شد پیرمرد آهی کشید و از بین جمعیت به گنبد نگاه کرد . چشم هایش پر از اشک شد . زیر لب زمزمه کرد : سلام بر امام مهربانم حشرت رضا علیه السلام ، ضامن تمام آهوهای جهان ، سلام بر جد بزرگوارش حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و سلام بر فرزندان فاطمه سلام الله علیها و علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام . سلام بر ماه های گریه و عزاداری


مطالب مرتبط